براى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - پيراهنى آورد و گفت : آيا اين پيراهن را مىپوشى تا به واسطهء آن از من ياد كنى ؟ محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - پيراهن را قبول نكرد ، وقتى كه اين گونه ديدم به خاطر اينكه راهب غمگين نشود ، پيراهن ، را برداشتم و گفتم : من آن را مىپوشم . عجله كردم تا اينكه او را به مكه برگرداندم ، پس به خدا سوگند ! در مكه هيچ زن و پير و جوان و كوچك و بزرگى نمانده بود مگر اينكه به خاطر اشتياق به او به استقبالش آمدند ، الّا ابو جهل - لعنة اللَّه عليه - كه به خاطر شرابخوارى مست شده بود . و مقدارى از اين حديث قبلا گذشت كه اينجا دوباره تكرار ننموديم .
راهب نصرانى در جستجوى پيامبر ( ص )
( 1 ) 19 - « يعلى نسّابه » مىگويد : در آن سالى كه محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - به سوى شام رفت ، خالد بن اسيد و طليق بن ابى سفيان نيز براى تجارت به شام رفتند ، آن دو در بارهء رفتن پيامبر حكايت مىكنند و اينكه آن حضرت چگونه سوار مىشد و چگونه حيوانات وحشى و پرندگان با او رفتار مىكردند .
آنان مىگويند : وقتى كه ميان بازار « بصرى » رفتيم ، عدهاى راهب را ديديم كه رنگشان تغيير كرده و به اضطراب افتاده بودند و مثل اينكه به صورتهايشان زعفران پاشيده شده بود . به ما گفتند : دوست داريم كه نزد بزرگ ما بياييد و او در همين نزديكى در كليساى بزرگ است .
گفتيم : ما كجا و شما كجا ؟ ! گفتند : از اين مسأله ضررى به شما نمىرسد و شايد گراميتان داشتيم . آنان گمان مىكردند كه يكى از ما محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - باشيم . پس با آنان رفتيم تا وارد كليساى بزرگى شديم و ديديم كه بزرگ آنان در وسط نشسته و اطرافش را شاگردانش گرفتهاند و كتابى جلو خود باز كرده ، يك بار به ما و بار ديگر به كتاب نظر مىاندازد . سپس به افرادش گفت : چه كار كرديد ؟ كسى را كه من مىخواستم نياورديد در حالى كه او اكنون در اين شهر است . آنگاه از ما پرسيد :