نبود ، او را مىديدند و مشاهده مىكردند و به نام خودش مىناميدند ولى نمىدانستند او همان است .
( 1 ) وقتى كه جالوت با سپاهيانش بيرون آمد ، داود گوسفندان پدرش را مىچرانيد و برادران داود با پدرشان رفتند و جنگ شدّت گرفت . و مردم به سختى كوشش مىكردند . پس پدر داود برگشت و به داود گفت : براى برادرانت طعام برسان تا در جنگيدن با دشمن قوت بگيرند .
داود رفت و لشكريان نزديك هم بودند و هر كدام به مركز خود برگشته بود ، داود از كنار سنگى مىگذشت كه سنگ با صداى بلند به او گفت : اى داود ! مرا بگير و با من جالوت را به قتل برسان ؛ زيرا من براى كشتن او آفريده شدهام . پس داود آن سنگ را برداشت و در ميان كيسهاى - كه در آن سنگ قرار مىداد تا به سوى گوسفندانش پرتاب كند - نهاد ، وقتى كه وارد لشكر شد ، ديد آنان جالوت را بسيار بزرگ مىشمارند ، به آنان گفت : چرا او را بزرگ مىشماريد ؟ به خدا سوگند ! اگر او را ببينم خواهم كشت . سخن او ميان مردم منتشر گشت تا اينكه اين خبر را نزد طالوت بردند ، طالوت پرسيد : اى جوان ! چه مقدار قدرت دارى ؟
داود گفت : گاهى مىشود كه شير ، يكى از گوسفندانم را مىگيرد و من به دنبالش مىروم و به او مىرسم ، سر شير را مىگيرم و دهانش را باز مىكنم و گوسفند را از وى مىستانم .
خداوند متعال به « طالوت » وحى كرده بود كه هر كس زره تو را بپوشد و به تن او اندازه باشد او جالوت را خواهد كشت . زرهاش را خواست و حضرت داود آن را پوشيد و به تنش راست آمد آنگاه داود گفت : جالوت را به من نشان دهيد . وقتى كه او را ديد ، سنگ را برداشت و به سوى او پرت كرد و ميان دو چشم جالوت خورد و سر او را شكافت و جالوت از اسب خويش بر زمين افتاد . لشكر كفر مانند سپاه احزاب در جنگ خندق ، وقتى كه على - عليه السّلام - عمرو بن عبد ودّ را كشت ، متفرق و پراكنده شدند .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 658
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٦٥٨