نشان دهم . عرب به دنبال او به راه افتاد تا اينكه به على - عليه السّلام - رسيدند .
( 1 ) عرب گفت : تو وصى پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - هستى ؟
حضرت فرمود : بلى ، چه مىخواهى ؟
عرب گفت : رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - هشتاد شتر سرخ موى و سيهچشم براى من تعهد كرده بود . اكنون از تو مىخواهم .
حضرت فرمود : آيا تو و خانوادهات مسلمان شدهايد ؟
در اين هنگام عرب دست على - عليه السّلام - را بوسيد و گفت : تو وصى بحقّ پيغمبر خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - هستى . چون بين من و پيامبر شرط همين بود . ما همه مسلمانشدهايم .
على - عليه السّلام - فرمود : « اى حسن ، تو و سلمان ، با اين عرب به فلان صحرا برويد و بگوييد : « يا صالح ، يا صالح ! » وقتى كه جوابتان را داد ، بگو : امير المؤمنين به تو سلام مىرساند و مىگويد : هشتاد شترى كه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - براى اين عرب تعهد كرده بود بياور » .
سلمان مىگويد : به جايى كه على - عليه السّلام - « فرموده بود ، رفتيم . امام حسن - عليه السّلام - همان گونه كه على - عليه السّلام - فرموده بود ، ندا سر داد . پس جواب دادند : لبيك يا بن رسول اللَّه . امام حسن - عليه السّلام - پيام امير المؤمنين را رساند . گفت : روى چشم ، اطاعت مىكنم . چيزى نگذشت كه افسار شتر از زمين خارج شد و امام حسن - عليه السّلام - آن را گرفت و به عرب داد و فرمود : بگير .
شترها پيوسته خارج مىشدند تا اينكه هشتاد شتر با همان اوصاف تكميل شد « 1 » .
وحشت يكى از ياران على ( ع )
( 2 ) 5 - زاذان و عدّهء ديگرى از اصحاب على - عليه السّلام - نقل مىكنند كه با آن حضرت در جنگ صفّين بوديم و هنگامى كه با لشكر معاويه مىجنگيد ، مردى از
هامش
( 1 ) بحار : 41 / 192 ، حديث 4 .