آنرا كه مآلش به رجوعست وندامت * پس خواهش ذاتي بهگنه نيست ، پس از چيست
هر چند بود حجّت حقّ بر همه لازم * جز خواهششان داده نشد جبر به كس نيست
امّا چه شدى گرنشدى خلق جز آن كو * در علم أزل خواهش ذاتيش بهخوبيست
تيسير نگشتى گنهى كز ره مستى * خواهش شده در واقع از آن نفرت ذاتيست
يك حرف جواب همه باشد كنى ار فهم * اجزاى جهان جمله شؤنات خدائى است
كل مظهر غايات صفاتند بتفصيل * گر مؤمن وگر كافر وگر مجرم وعاصى است
كي غايت غفّار بهفعل آيد اگر نه * تيسير شود زلّت وجرمي كه نه ذاتيست
گر نُجح سؤالات طواغيت نباشد * آن كس كه شود مظهر غايات غضب كيست
در نظم وجود ار نبُوَد ظالم وعاتى * ذو البطش كِرا بطش كند منتقم از كيست ؟
اين قافله با قافله سالار قضا كل * در جادّهء عدلى كه راهى بهجز آن نيست
در سير إلى اللَّه تصيرند جميعاً * ختم است بر اين قول وجز اين ، فضل وفضوليست
گر نيستى از حكمت حق غافل ولاهى * مشكل نشود بر تو أموري كه قضائي است
ورنه بخودآ تا نگرى ز أنفس وآفاق * بس آيت حكمت كه در آن مُودَع ومَطْويست
الذريعة إلى حافظ الشريعة ( شرح أصول الكافي ) — صفحة 78
مساهمون: رفيع الدين محمد بن محمد مؤمن الجيلاني
ص٧٨