محو انوار جمالش خورشيد * خوشهء خرمن حُسنش پروين
درگهش مسكن پاكان جهان * چاكران حرمش عرش مكين
پادشاهان جهان از سر شوق * روى بر قبلهء آن خسرو دين
بندهء دانش او اهل خرد * خازن درگه او روح امين
از نشان قدم حضرت او * فخر بر عرش كند خاك زمين
پى آرايش اسرار ازل * در فشان گشت ز لعل نمكين
اى بسا گوهر ناسُفته كه سُفت * زان لب لعل به از درّ ثمين
پند آن بلبل گلزار وجود * گوش كن گوش و گل وصل بچين
عشق و ايمان طلب از مكتب وحى * كه بهين گوهر علم است و يقين
در ره طاعت و احسان شب و روز * چون مه و مهر فروزان بنشين
همه را به ز خود انديش و مكن * كبر بر خلق چو ابليس لعين
پاك بين باش نه آلوده نظر * دل كن آيينهء روشن ز آيين
هر كه شد بندهء شهوت نشود * جفت روح القدس و حور العين
مرد ايمان همه دم ياد كند * كه بر او گرگ اجل كرده كمين
اهل ايمان چون گل خنداناند * با دل پر الم و زار و غمين . . .
اى ملائك حشم و عيسى دم * رهرو كوى تو جبريل امين
اى غلام تو سليمان جهان * اى تو را ملك و ملك زير نگين
به ثناى تو « الهى » است ز شوق * بلبلى در چمن خلد برين « * »
هامش
* كليات ديوان حكيم الهى قمشهاى ، ص 337 .