در صحنهء كربلا و آن شور * از تيره سپهر شام عاشور
با جان نزار و جسم تبدار * با روح بزرگ و قلب بيدار
همچون مه نو طلوع كردى * برنامهء خود شروع كردى
در بستر تب كه پيكرت كاست * آتش به عيادت تو برخاست
ز آن آتش و تب به تاب بودى * لب تشنه كنار آب بودى
اى لاله در گرفته از داغ * وز لالهء داغها دلت داغ
گل مىبرد از عذار تو رشك * دارد رخ تو طراوت از اشك
از چشم هميشه اشكبارت * پيداست ملال بىشمارت
زان داغ كه خود به سينه دارى * جا دارد اگر كه خون ببارى
اى رهبر ذو الكرام « 7 » زينب * از بعد حسين امام زينب
زينب كه يگانه قهرمان بود * بر خيل اسير پاسبان بود
چون ذرّه كه هست محو خورشيد * از نور تو هر كجا درخشيد
گر لطف تو ياورش نبودى * غم از كف او ، توان ربودى
اى سايه نشين كنج ويران * وز نور تو آفتاب حيران
گريان و به روى دوست خندان * بيمار و طبيب دردمندان
هر گونه بلا به جان خريدى * تا آن كه به مقصدت رسيدى
تا كاخ ستم خراب كردى * و آن نقش ، تو نقش آب كردى
آن روز از آن همه شهامت * بردند يزيديان ندامت
امروز « مؤيد » غلامت * گويد كه درود بر قيامت « 8 » « * »
هامش
( 7 ) - ذو الكرام : صاحب كرامت و بزرگواريها .
( 8 ) - قيامت ( قيام تو ) : خيزش و نهضت تو .
* گلهاى اشك ، سيد رضا مؤيّد ، انتشارات علىزاده ، مشهد ، 1370 ه . ش ، ص 118 .