بلبل خوش نغمهء داود عترت * كرد پر شور و نشاط اين گلستان را
عارفان از پرتو درس و دعايش * يافتند اسرار علم كن فكان را
باغ دلها را خوش اوراق كتابش * داد زينت همچو گل باغ جهان را
در دعا راز و نيازش عاشقانه * داد تعليم حقايق انس و جان را
چون خرامد سرو بالايش به رضوان * محو حُسْن خود كند حور جنان را
چنگ زن آن عروة الوثقاى حق را * و آن سفينهء رحمت و نوح زمان را
گوهر حكمت بسى ريزد بيانش * چون گشايد بر سخن شيرين زبان را
نور سرمد خواه از آن خورشيد ايمان * تا زدايد ظلمت وهم و گمان را
در مناجات و دعا سوز و گدازش * آتش افروزد به دل پير و جوان را
گريهها و نالهء شبهاى تارش * شعله زد بر دل سپهر و اختران را
چون به شام از جور چرخ كجرو آمد * نطق شه آتش به دل زد شاميان را