كى به كاخ شرف زهرهء زهرا گذرد * بلكه جبريل اگر خواست بدانجا گذرد
همچو پروانه از و پاك بسوزد پر و بال * گرچه خلقان حرمى گشته كنشتى 3305945 خ 0 2 خ نشوند
دور از نيكى و نزديك به زشتى نشوند * باز غرقند اگر داخل كشتى نشوند
معترف تا كه نگردند بهشتى نشوند * به كنيزى و غلاميش چه نسوان چه رجال
مهر او بهر دل هالك و ناجيست 4305945 خ 0 3 خ محك * آن بدل گير كه من اعرَضَ عنها فَهَلك 5305945 خ 0 4 خ
هست خاك قدمش سرمهء چشمان ملك * تا به خاك ره آن بدر زند بوسه فلك
قامت خويش كمان ساخته مانند هلال * اى ترا آسيه و مريم و هاجر ، حوّا
خادمه در پى كسب شرف و شان بسرا * در مديح تو همين بس بود اى سرّ خدا
كابتدا نام تو فرمود ز اصحاب كسا 6305945 خ 0 5 خ * ز خداوند ملايك چو نمودند سؤال
خواندن واجبت ار خود نبود امكانم * يعنى از كفر بود اينكه خدايت خوانم
كافرم گر ز خدا بنده جدايت دانم * چه توان گفت كه در وصف تو من حيرانم
اى خدا را نظر و جلوه و مرآت و جمال * با چنين جاه و شرف اى شده مات تو عقول
قصد آزار تو كردند چرا قوم جهول * وان سفارش كه به حق تو همى كرد رسول
رفتشان سر بسر از ياد و نمودند قبول * بهر خود قهر خدا خشم نبى سوء مآل
خوب گشتند پس از مرگ پدر دلجويت * كه زدند امّت دون سيلى كين بر رويت
بشكستند گه از تختهء در پهلويت * زان تطاول كه چرا خست عدو بازويت
چون دهم شرح كه دل خون بود و ناطقه لال * بر در خانهات اى خاك درت عرش عُلا
آه كافروخت عدو آتشى آنسان به ملا * كه نهانى شررش رفت سوى كرببلا
سوخت خرگاه شه تشنه دل اهل ولا * ساخت سرگشتهء صحرا ز شه دين ، اطفال
مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 38
مساهمون: احمد احمدى بيرجندى
ص٣٨