تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 2

مساهمون:

ص٢
بيگانه شو ز خويش ، به گرد تنت متن * تا جان شود به حضرت جانانت آشنا
تا تو به حرف لا نكنى نفى هر دو كون * تو از كجا و منزل الّا اللّه از كجا
عشق است پيشواى تو در راه بيخودى * پس واگريز از خودى و جوى پيشوا
در جان چو سوز عشق نباشد كجا برد * مشكوة دل ز شعلهء مصباح دين ضيا
آن شهسوار بر سر ميدان عاشقى * جولان كند كه از همه عالم شود جدا
از كام عشق بگذر و راه رضا سپر * زيرا كه از رضا همه حاجت شود روا
چون تو مراد خويش به دلبر گذاشتى * هر دم هزار گونه مرادت دهد عطا
سيراب شد چنان كه دگر تشنگى نديد * هر كس كه راه يافت به سرچشمهء رضا
گر آرزوى شاهى ملك رضا كنى * پيوسته باش بندهء درگاه مرتضى
سالار دين احمد و سردار دار فضل * سالار اهل ملّت و سلطان اصفيا
داماد مصطفاى معلا على كه هست * خاك درش ز روى شرف كعبهء علا
روح الامين امانت از او كرده اقتباس * روح القدس گرفته از او زينت و بها
گر زان كه نصّ « نفسك نفسى » شنيده‌اى * دانى كه اصطفاست همان عين ارتضا
اى آستين دولت تو منشأ مراد * وى آستان حرمت تو قبلهء دعا
بر تارك جلال تو تاج لعمرك است * بر قد كبرياى تو ديباج لا فتى
گر چه يگانه‌اى و ترا نيست ثانى اى * ثانى تست حضرت عزّت به هل اتى
اى اوليا ز خرمن جود تو خوشه چين * وى اصفيا ز گنج عطاى تو بانوا
هم عقل را معلّم لطفت شده اديب * هم خلق را مفرّح خلقت شده شفا
عمرى است تا « حسين » جگر خسته مانده است * در دست ديو نفس گرفتار صد بلا
امروز دست گير كه از پا فتاده‌ام * آخر نه دست من تو گرفتى در ابتدا
روى نياز بر در فضلت نهاده‌ام * اى خاك آستان تو بهتر ز كيميا « 2 »
هامش
( 2 ) . ديوان منصور حلاج ، صص 1 - 5 .
مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 2 | ابوالقاسم رادفر