تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 89

مساهمون:

ص٨٩
با وجود گنبدش گفتم چه لازم نُه سپهر * عقل گفتا ناگزير است از براى لُب 2860945 خ 0 3 خ قُشور
تا كه در سلك قناديل رواقش جا كند * سود روى عجز هر شب بر زمين تابنده هور 3860945 خ 0 4 خ
چون كه منشور قبول از خادمان او نيافت * ماند سرگردان به گِرد خاك تا صبح نُشور 4860945 خ 0 5 خ
گر غبارى افتد از جولانگه زوّار او * بر كف بادى كه در باغ جنان دارد عبور
تا از آن جيب و گريبان را عبيرآگين كند * مىربايندش ز دست يكدگر غلمان و حور 5860945 خ 0 6 خ
مقربان تسبيح خوان هر صبح بر گلدسته‌ها ؟ * يا ملك در ذكر يا داوود مشغول زَبور 6860945 خ 0 7 خ
بىقبول تو مبانى قدر گيرد خلل * بى رضاى تو مساعى قضا يابد فتور
در زمينى كاندر آن خار خلافت بر دمد * در زمان بر فرق ريزد خاك ادبارش دَبور 7860945 خ 0 8 خ
هيچ از شأن سليمانيت نتوانست كاست * خاتم ملك از كفت گر برد اهريمن به زور
لطف و قهرت را بود هنگام مهر و وقت كين * فيض انفاس مسيحا و خواص نفخ صور 8860945 خ 0 9 خ
منحصر در نسل تو ديدند شان سرورى * شد از آن عيسى مجرّد گشت از آن يحيى حَصور 9860945 خ 0 10 خ
از پى پاداش مهر و كين تو گويى بود * چون برانگيزاند ايزد مردگان را از قبور
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 89 | احمد احمدى بيرجندى / سيد على نقوى زاده