ساكن نمىشود نفس ناتوان من * زين دشنهها كه بر لب خاموش مىزند
گويا به ياد تشنهلب كربلا ، حسين * توفان شيونى ز لبم جوش مىزند
تنها نه من ، كه بر لب جبريل نوحههاست * گويا عزاى شاه شهيدان كربلاست
شاهى كه نور ديدهء خير الانام بود * ماهى كه بر سپهر معالى ، تمام بود
شد روزگار در نظرش تيره از غبار * باد مخالف از همه سو بس كه عام بود
آب از حسين برَّد و ، خنجر دهد به شمر * انصاف روزگار ندانم كدام بود ؟
آبى كه خار و خس ، همه سيراب از آن شدند * آيا چرا بر آل پيمبر حرام بود ؟ !
خون ، ديدهها چگونه نگريد بر آن شهيد * كز خون به پيكرش كفن لعل فام بود
دادى به تير و نيزه ، تن پاره پاره را * ز آن رخنهها چو صيد مرادش به دام بود
آن خضر اهل بيت به صحراى كربلا * نوشيد آب تيغ ، ز بس تشنهكام بود
تفتند ز آتش عطش ، آن لعل ناب را * سنگيندلان ، مضايقه كردند آب را
اى مرگ ! زندگانى ازين پس وَبال شد * جايى كه خون آل پيمبر حلال شد
مهر جهانفروز امامت به كربلا * از بار درد ، بَدر تمامش هلال شد
شاخ گلى ز باغ امامت به خاك ريخت * زين غم زبان بلبل گوينده ، لال شد
افتاده بين به خاك امامت ز تشنگى * سروى كز آب ديدهء زهرا نهال شد
تن زد درين شكنج بلا ، تا فقس شكست * بر اوج عرش ، طاير فرخنده بال شد
شبنم به باغ نيست ، كه از شرم تشنگان * آبى كه خورد گل ، عرق انفعال شد
از خون اهل بيت كه شادند كوفيان * دلهاى قدسيان ، همه غرق ملال شد
آن ناكسان ز روىِ كه ديگر حيا كنند ؟ * سبط رسول را ، چو سر از تن جدا كنند !
خونين لواى معركهء كارزار كو ؟ * ميدان پر از غبار بود ، شهسوار كو ؟
واحسرتا ! كه از نفس سرد روزگار * افسرده شد رياض امامت ، بهار كو ؟
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 216
مساهمون: محمد على مجاهدى
ص٢١٦