شود و خون بازنايستد تا بميرد » « 1 » و اگر قطع نكنيم اصل ماده باقى باشد و هيچ علاج آن را مفيد نباشد . فى الجمله از معالجهء آن عاجر شدند .
شريف ابن طاووس با اسماعيل گفت : من به بغداد مىروم ، تو همراه من به بغداد آى تا جرّاحان و اطباى بغداد شايد آن را علاج كنند . اسماعيل همراه شريف به بغداد آمد و شريف تمامى جرّاحان اطبّاى بغداد را جهت علاج اسماعيل حاضر گردانيد .
چون جراحت او را احتياط كردند تمامى متّفق شدند كه اين علاجپذير نيست و علاج اين جراحت منحصر است در قطع پا و قطع متعذر است ، زيرا كه بر سر رگ اكحل واقع است .
اسماعيل روايت كند كه چون از علاج نااميد شدم گفتم چون به بغداد آمدهام زيارت مشهد سامّره دريابم و به خانه بازگردم . از بغداد متوجه زيارت سامره شدم و به مشهد مقدس در رفتم ، و به سرداب رفتم و گريه و تضرّع و زارى بسيار كردم و چند روز در سامرّه بودم تا شب جمعه ، وقت عصر روز پنجشنبه از مشهد بيرون آمدم « و به كنار شط رفتم و غسل نمودم و جامههاى پاك بپوشيد و در حوالىّ سامرّه بعضى » « 2 » از شريفان فرود آمده بودند و شترها و گوسفندان خود را مىچرانيدند .
چون از در دروازهء شهر به اندرون آمدم ، چهار سوار ديدم بر اسبها ، دو سوار نيزه در دست داشتند يكى مردى پير بود ؛ و يكى سوار ، فرجى « 3 » پوشيده بود و شمشير در ميان بسته آن دو سوار كه نيزه داشتند « پيش مىرفتند و آن صاحب فرجى در ميان راه مىآمد و آن يكى ديگر از عقب او بود . چون مرا بديدند ، آن دو سوار كه نيزه داشتند » « 4 » از راه بر طرف رفتند و آن سوار كه فرجى پوشيده و شمشير بسته در ميان راه ايستاده بود بر من سلام كرد . سلام او را جواب دادم و پنداشتم كه ايشان از آن شريفانند كه در بيرون شهر خيمه زدهاند و گوسفندان مىچرانند .
آن سوار فرجىپوش ، عنان بازبكشيد و با من گفت : جراحت خود را به من نماى .
هامش
( 1 ) . از « غ » افتاده .
( 2 ) . از « غ » افتاده .
( 3 ) . نوعى جبه صوفيان . ( معين )
( 4 ) . از « غ » افتاده .