صاحب معالم الهداية و الإرشاد إلى سبل « 1 »
الرّشاد
آن حضرت صاحب نشانهاى راهنمايى و ارشاد است به راههاى راستى و صلاح .
و اين اشارتست بدان كه آن حضرت مردمان را ارشاد به راه حق مىفرموده و به جانب مشكلات راه راست مىنموده ؛ روايت كردهاند كه چون مأمون خليفه ، آن حضرت را به بغداد آورد مدّتى از حال آن حضرت غافل شد به واسطهء اشتغال به مهمّات ، و آن حضرت طفل بود ، نوبتى مأمون سوار بود و به شكار مىرفت ، حضرت امام محمد تقى عليه السّلام با جماعتى اطفال بر سر راه مأمون ايستاده بودند . چون موكب مأمون پيدا شد ، طفلان همه بگريختند ، حضرت امام بر جاى خود بايستاد ، و اصلا از محل خود تجاوز نفرمود . مأمون از جلادت آن طفل تعجب كرد ؛ پرسيد كه اى پسر ! چرا چون طفلان گريختند تو بازايستادى و هيچ خوف و انديشه نكردى ؟ حضرت امام فرمود : راه تنگ نبود كه مركب تو نتواند گذشت و مرا ببايد رفت تا راه تو گشاده گردد و من از عدل تو امنم ، زيرا كه مىدانم كه بىخيانتى جرمى ، تو عقوبت نمىفرمايى ؛ پس چرا از راه دور شوم و از تو بگريزم ؟ مأمون گفت : تو پسر كيستى ؟
گفت : پسر على بن موسىام . مأمون بسيار بگريست و در فراق حضرت امام على عليه السّلام جزع و اضطراب كرد و گفت : من دانستم كه مثل تو فرزندى رشيد نباشد الّا از مثل على بن موسى الرضا عليه السّلام .
مأمون متوجه شكار شد ، چون به صحرا رفت ، بازى اشهب داشت ، آن باز را جهت شكار مرغ رها كرد . باز در جوف هوا بالا رفت و زمانهاى بسيار ، از چشم همه كس غايب شد و بعد از آن بازگشت و مرغى را شكار كرده بود كه تمامى اعضاى او گوشت بود و هيچ پروبال نداشت و مثل آن مرغى كسى نديده بود ، هر چند مأمون از مردم تفحّص كرد كه حقيقت حال اين مرغ بازگويند هيچ كس را از حقيقت حال آن مرغ آگاهى نبود ؛ مأمون از شكار بازگشت ؛ حضرت امام محمد تقى در همان موضع ايستاده بود ؛ مأمون گفت : اى پسر رضا ! حقيقت حال اين مرغ چيست ؟ حضرت امام
هامش
( 1 ) . در « غ » : سبيل .