رزم ياسر خيبرى
و ديگر ياسر خيبرى از يك سوى ميدان آهنگ طريد و نبرد شاه مردان كرد و على مرتضى كه كارفرماى قضا بود ، چون شير شرى « 1 » قصد هيجا نمود و گفت :
هذا لكم من الغلام الغالب * من ضرب صدق و قضاء واجب
و فالق الهامات و المناكب * أحمى به قماقم الكتائب « 2 »
چون بر يكديگر درآمدند و ساز مقاتلت طراز كردند ، ياسر روى با امير المؤمنين كرد و به مفاخرت خويش اين ارجوزه قرائت نمود :
قد علمت خيبر انّى ياسر * شاكى السّلاح بطل مغامر
اذا اللّيوث اقبلت تبادر * و احجمت عن صولتى تحاذر
انّ طعانى فيه موت حاضر
على عليه السلام بدين رجز اجابت او كرد :
تبّا و تعسا لك يا بن الكافر * أنا علىّ هازم العساكر
أنا الّذى أضربكم و ناصرى * إله حقّ و له مهاجرى
أضربكم بالسيف فى المساغر * أجود بالطّعن و ضرب ظاهر
مع ابن عمّى و السّراج الزّاهر * حتّى تدينوا للعلىّ القاهر
ضرب غلام صارم مماهر « 3 »
هامش
- من به حقيقت نزديك شود قضاى تو ، اى پروردگار من ، پس بركت كن مرا از ديدار تويا رب به كرم باغ دلم گلشن كن * وز نور لقا دو چشم من روشن كندر روز اجل كه چهره بر خاك نهم * از روضه به گور تنگ من روزن كن( شرح ديوان . . . ص 606 ) .
( 1 ) . شرى : بيشه ، جائى كه شير زياد در آن باشد .
( 2 ) . اين شمشير براى شماست از كودكان غالب ، از زدن به صدق و گزاردن جهاد واجب ، و شكافندهء تاركها و دوشهاست ، نگاه مىدارم به او مهتران لشكرها را .اين تيغ كه آئينهء فتح و ظفر است * در صفحهء او نقش صفا جلوهگر استاز بهر سر دشمن پرشور و شرست * خصم از دم او خراب و خونين جگر است( 3 ) . لازم گرداناد خدا خسران و هلاك مر تو را ، اى پسر كافر ، من علىام ، شكست دهندهء لشكرها ، من آن كسم كه مىزنم شما را و يارى كنندهء من خداى به حق است و با اوست جاهاى هجرت من ، مىزنم شما را به شمشير در جاهاى خوارى ، احسان كنم به نيزه زدن و زدن تيغ آشكارا ، با پسر برادر خود و چراغ روشن ، تا فرمان بريد مر بزرگ توانا را ، زدن غلامى برنده صاحب مهارت . -