سپرده تا به نزديك الحارث فرستاد و با وعده وفا نمود . و از اينجاست كه نهشل بن حرّى كه يكى از شعراى آن قبيله است در مقام فخر گويد :
و نحن منعنا الجيش ان يتأرّبوا * على شجعات و الجياد بنا تجرى
حبسناهم حتّى اقرّوا بحكمنا * و ادّى انفال الخميس الى صخر « 1 »
و شجعات نام آن تلهائى است كه معبر آن طايفه بود . و اكنون بر سر سخن رويم .
چون حسّان از يمن كوچ داد با لشكرهاى خويش بر سر بلدهء يثرب « 2 » آمد و آن شهر را مفتوح ساخته به تحت فرمان آورد ، و روزى چند در آنجا ببود . آنگاه فرزند خود قبيله را به حكومت آن بلده منصوب داشت و او را گذاشته خود مراجعت نمود . مردم يثرب از پس او چون قبيله را ضعيف حال ديدند بر وى بشوريدند و او را مقتول ساختند ، و اين خبر به حسّان آوردند . آن هنگام كه چند منزل راه بريده بود « 3 » ناچار عنان « 4 » برتافت و براى نهب و قتل يثرب بازپس شتافت .
مردم يثرب ، اطراف قلعه را محكم كردند و ديوار و در را استوار نمودند و در حفظ و حراست خويش سخت پاى افشردند . و حسّان آن بلده را محاصره كرده جنگ درانداخت و روزى چند نايرهء « 5 » قتال مشتعل « 6 » بود . و در آن اوقات مردى از اهل يثرب كه احمر نام داشت و نسبت با عبدى بن نجّار مىرسانيد ، صبحگاهى در نخلستان خود درآمد و در آنجا يكى از نزديكان تبّع را يافت . پس بىدرنگ به دو حمله برد و بدان داس كه درخت مىپيراست « 7 » او را بكشت و گفت : « انّما التّمر لمن ابرّه » يعنى : نموّ كرد خرما براى كسى كه حق او را بگذاشت . و اين سخن كنايت از آن بود كه تبّع هر چه كرد مكافات آن را يافت .
و اين حديث چون به حسّان رسيد بر غضب او بيفزود و يك باره حكم به قتل مردم يثرب داد . از آن سوى اشياء خوردنى در لشكرگاه حسّان به نهايت شد و كار بر لشكريان صعب افتاد .
هامش
( 1 ) . ما كسانى هستيم كه جلوگيرى كرديم از گذشتن لشكر و عبور آنها از شجعات در حالتى كه سوار اسبها بوديم ، نگهداشتيم ايشان را تا اقرار به حكم ما كردند ، و داده شد غنائم لشكر به صخر .
( 2 ) . مدينهء منوره امروزى .
( 3 ) . بريده بود : طى كرده بود .
( 4 ) . عنان : زمام .
( 5 ) . نايره : آتش شعله .
( 6 ) . مشتعل : فروزان .
( 7 ) . مىپيراست : حرس كردن ، بريدن شاخههاى زيادى .