بالجمله : چون كاروان بدين گونه كوچ دادند و چند منزل بپيمودند به وادى الامواه رسيده فرود شدند ، ناگاه رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله سحابى متراكم يافت ، فرمود : من بدين قوم از جنبش سيل بيم دارم ، صواب آن است كه از اين وادى به دامن كوه كوچ دهيم .
عباس عرض كرد كه فرمان تراست ، پس آن حضرت حكم داد تا در ميان كاروانيان ندا در دادند كه اموال و اثقال خود را به دامن كوه حمل كنيد ، مردمان همه اطاعت كردند جز يك تن از بنى جمح كه مصعب نام داشت ، او بدين حكومت سر در نياورد و گفت : اى گروه ، دلهاى شما سخت ضعيف است كه از آنچه هنوز اثرى نيست بهراسيد . اين سخن بر زبان داشت كه بارانى به شدّت باريدن گرفت و سيلى عظيم جنبش كرد و او را با آن مال فراوان كه داشت از بيش كرد و نابود ساخت .
مردمان از اخبار جنابش به اخبار غيب شگفتى گرفتند و اين ندانستند كه ابر ، بىمشيت او برنخيزد و باران بىارادهء او نبارد اگر چه من به اشعار خويش استشهاد نكنم اين چند شعر خواهم نگاشت ، و هى هذه :
بيت
علّت ما يكون و معنى كن * پاك و والاتر از ثنا و سخن
سرّ توحيد و نقش سرمد اوست * احد و احمد و محمد اوست
قدمش با ازل بنى گويد * مدّتش را ابد ز پى پويد
كس ز بىچون نگويد از چه و چون * آفرينش توئى نه كم نه فزون
كردهء توست اين ولود و ولد * ورنه حق لم يلد و لم يولد
تو شدى هم خريف و هم نوروز * روى و موى تو كرد اين شب و روز
نور و ظلمت وظيفه خوار تو است * كفر و دين نيز نور و نار تو است
دين از آن روى همچو ماه كنى * كفر از آن گيسوى سياه كنى
گر تو اين زلف و چهره برتابى * نيست نه زنگى و نه سقلابى
جهل از تو حظيره ساخت عدم * علم در عالم از تو گشت علم
مع القصه مصعب با تمامت اموال و اثقال تباه گشت و مردمان در دامان جبل چهار روز ببودند و آن سيل هر روز بر زيادت بود . ميسره عرض كرد كه اين سيل تا يك ماه ديگر قطع نشود از اين آب عبور ممكن نگردد و در اين دامن جبل از اين