بزيستم و آرزوى مرگ دارم و بدان نمىرسم .
داود بن كعب بن ذهل
ديگر از معمرين داود بن كعب بن ذهل بن قيس بن النخعى است و او سيصد ( 300 ) سال در اين جهان بزيست و اين شعر در شيخوخت خود بگفت :
و لم يبق تا خدنه « 1 » من لداتى « 2 » * و لا أقربىّ و لا من الات
عقيم و لا غير ذات بنات * ألا بعد يوم لى الّا موات
گويد : باقى نماندند دوستان و فرزندان و بزرگان عهد من و از براى من هيچ عيش و سرورى نيست . آيا بعد از اين جز مردگان كسى نديم من خواهد بود ؟
سيف بن وهب بن خزيمه
و ديگر از معمرين سيف بن وهب بن خزيمة الطّائى و او دويست ( 200 ) سال زندگانى يافت و اين شعر گفته :
ألا يا بنى انّنى ذاهب * فلا تحسبوا انّنى كاذب
لبست شبابا فافنيته * و أدركنى القدر الغالب
و خصم دفعت و مولى نفعت * حتّى ينوب له نايب
گويد : من ازين جهان وقت است كه مىروم زيرا كه شباب من گذشت و دست قدر بر من چيرگى يافت ، بسا دشمنان را كه دفع كردم و دوستان را كه سبب نفع شدم و همه بمردند و فرزندان ايشان بماند .
عبيد بن الارض
ديگر از معمرين عبيد بن الارض است و او سيصد ( 300 ) سال زندگانى يافت و
هامش
( 1 ) . خدن : دوست و معشوق .
( 2 ) . به كسر لام : همزاد ، جمع لد است .