133 - « امام صادق - عليه السّلام - در سرزمين « منا » بودند كه فقيرى نزد آن حضرت آمد ، ايشان دستور دادند يك خوشهء انگور به او بدهند » . فقير گفت : به اين نيازى ندارم ، پول مىخواهم .
حضرت فرمودند : خدا برايت گشايشى قرار بدهد . آن فرد با دست خالى رفت ، بعد فقير ديگرى آمد و حضرت سه دانه انگور به او دادند ، فقير آن سه دانه را گرفت و گفت :
« الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
كه به من روزى داد .
حضرت كه اين صحنه را ديدند ، به او گفتند : صبر كن ، آنگاه به اندازهء دو كف دستشان به او انگور دادند آن مرد گرفت و گفت : «
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
» .
حضرت فرمودند : صبر كن . به خدمتكارشان فرمودند . چند درهم همراه تو است ؟
گفت : حدود بيست درهم .
فرمود : همه را به او بدهيد .
آن مرد درهمها را گرفت و گفت : «
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
» خدايا ! اين بخشش از جانب تو است ، تو واحدى و شريكى برايت نيست .
باز حضرت فرمود : بايست . آنگاه پيراهنى كه بر تن داشتند آن را در آورده به او گفتند اين را بپوش .
آن مرد پيراهن را پوشيد و گفت : « الحمد للَّه » كه مرا پوشانيد و خوشحالم كرد ، اى بندهء خدا ! خدايت پاداش دهد . با همين جمله خداحافظى كرد و رفت .
راوى گويد : گمان ما اين بود كه اگر خداحافظى نمىكرد ، حضرت همين طور به او مىبخشيد ، چون هر وقت مىگفت « الحمد للَّه » چيزى به او مىداد » .
امام صادق - عليه السّلام - فرمود :
134 - « من تصدّق ثمّ ردّت فلا يبعها و لا يأكلها لانّه لا شريك له في شيء ممّا جعل له انّما هى بمنزلة العتاقة لا يصلح له ردّها بعد ما يعتق »
.