گفت : از فلان بن فلان ( يعنى حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ) .
گفتم : چه نام دارى ؟
گفت : يعقوب .
گفتم : از كجا مىباشى ؟
گفت : از اهل مغرب .
گفتم : از كجا مرا شناختى ؟
گفت : در خواب ديدم كسى مرا گفت كه شعيب را ملاقات كن و آنچه خواهى از او بپرس ، چون بيدار شدم نام تو را پرسيدم تو را به من نشانى دادند .
گفتم : بنشين در اين مكان تا من از طواف فارغ شوم و به نزد تو بيايم . پس طواف خود نمودم و به نزد او رفتم و با او تكلّم كردم مردى عاقل يافتم او را ، پس از من طلب كرد كه او را به خدمت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام ببرم .
پس دست او را گرفتم و به خانهء آن حضرت بردم و طلب رخصت كردم ، چون رخصت يافتم داخل خانه شديم ، چون امام عليه السّلام نگاهش به آن مرد افتاد فرمود : اى يعقوب ! تو ديروز اينجا وارد شدى و ما بين تو و برادرت در فلان موضع نزاعى واقع شد و كار به جايى رسيد كه همديگر را دشنام داديد و اين طريقهء ما نيست و دين ما و دين پدران ما بر اين نيست و ما امر نمىكنيم احدى را به اين نحو كارها ، پس از خداوند يگانهء بىشريك بپرهيز ، همانا به اين زودى مرگ ما بين تو و برادرت جدايى خواهد افكند و برادرت در همين سفر خواهد مرد پيش از آن كه به وطن خويش برسد و تو هم از كردهء خود پشيمان خواهى شد و اين به سبب آن شد كه شما قطع رحم كرديد خدا عمر شماها را قطع كرد . آن مرد پرسيد : فدايت شوم ، اجل من كى خواهد رسيد ؟
فرمود : همانا اجل تو نيز حاضر شده بود لكن چون در فلان منزل با عمّهات صله كردى و رحم خود را وصل كردى بيست سال بر عمرت افزوده شد .
شعيب گفت : بعد از اين مطلب يك سالى آن مرد را در طريق حجّ ديدم و احوال
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1514
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٥١٤