و نيز روايت شده كه فرمود : بركت با پيران شما است . [ 1 ]
و پير مرد در ميان اهل خود مانند پيغمبر است در ميان امّت خود . [ 2 ]
نهم : در ورود آن حضرت است بر هارون و توقير هارون آن حضرت را :
شيخ صدوق در عيون روايت كرده از سفيان بن نزار كه گفت : روزى بالاى سر مأمون ايستاده بودم گفت : مىدانيد كى تعليم كرد به من تشيّع را ؟
همه گفتند : نه به خدا نمىدانيم .
گفت : رشيد مرا آموخت .
گفتند : اين چگونه بود و حال آن كه رشيد اهل بيت را مىكشت .
گفت : براى ملك مىكشت ، زيرا كه ملك عقيم است ( عقيم كسى را گويند كه او را فرزند نشود . يعنى : در ملك و سلطنت نسب فايده نمىكند زيرا كه شخص در طلب آن پدر و برادر و عمو و فرزند خود را مىكشد ) آنگاه مأمون گفت : من با پدرم رشيد سالى به حجّ رفتيم ، وقتى كه به مدينه رسيد با دربان خود گفت : بايد كسى بر من داخل نشود از اهل مكّه يا مدينه از پسران مهاجر و انصار و بنى هاشم و ساير قريش مگر آن كه نسب خود بازگويد ، پس كسى كه داخل مىشد مىگفت : من فلان بن فلانم تا به حدّ بالاى خود هاشم يا قريش يا مهاجر يا انصار برمىشمرد ، پس او را عطايى مىداد پنج هزار زر سرخ و كمتر تا دويست زر سرخ به قدر شرف و مهاجرت پدرانش .
پس من روزى ايستاده بودم كه فضل بن ربيع درآمد و گفت : يا امير المؤمنين ! بر در كسى ايستاده است و اظهار مىدارد كه او موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السّلام است .
پدرم رو به ما كرد و من و امين و مؤتمن و ساير سرهنگان بالاى سرش ايستاده
هامش
[ 1 ] سفينة البحار ، ج 2 ، ص 728 .
[ 2 ] بحار الأنوار ، ج 72 ، ص 137 .