تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1430

مساهمون:

ص١٤٣٠
و سيّد عبد الكريم بن طاووس در فرحة الغرىّ روايت كرده كه : حضرت امام زين العابدين عليه السّلام وارد كوفه شد و داخل شد در مسجد آن و در مسجد بود ابو حمزهء ثمالى كه از زاهدين اهل كوفه و مشايخ آنجا بود . پس حضرت دو ركعت نماز گزاشت ، ابو حمزه گفت : نشنيدم لهجه‌اى پاكيزه‌تر از او ، نزديكش رفتم تا بشنوم چه مىگويد ، شنيدم مىگويد : الهى ان كان قد عصيتك ، فانّى قد أطعتك فى أحبّ الأشياء اليك . و اين دعايى است معروف . آن‌گاه برخاست و رفت . ابو حمزه گفت كه : من عقب او رفتم تا مناخ كوفه و آن مكانى بود كه شتران را در آنجا مىخوابانيدند ، ديدم در آنجا غلام سياهى است و با او است شتر گزيده و ناقه‌اى . گفتم با او : اى سياه ! اين مرد كيست ؟ گفت : او تخفى عليك شمائله ، از سيما و شمايلش او را نشناختى ! او على بن الحسين عليه السّلام است . ابو حمزه گفت : پس خود را انداختم روى قدمهاى آن حضرت بوسيدم آن را كه آن جناب نگذاشت و با دست خود سر مرا بلند كرد و فرمود : مكن اى ابو حمزه سجود نشايد مگر براى خداوند عزّ و جلّ . گفتم : يا بن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ! براى چه به اينجا آمديد ؟ فرمود : از براى آنچه كه ديدى ( يعنى نماز در مسجد كوفه ) ، و اگر مردم بدانند كه چه فضيلتى است در آن بيايند به سوى آن اگر چه به روش كودكان ، خود را بر زمين كشند ، ( يعنى بيايند هر چند در نهايت سختى باشد راه رفتن براى ايشان مانند اطفالى كه راه نيفتاده‌اند نشسته حركت مىنمايند ) ، پس فرمود : آيا ميل دارى كه زيارت كنى با من قبر جدّم على بن ابى طالب عليه السّلام را ؟ گفتم : بلى . پس حركت فرمود و من در سايهء ناقهء او بودم و حديث مىكرد مرا تا رسيديم به غريّين ، و آن بقعه‌اى بود سفيد كه نور آن مىدرخشيد ، پس از شتر