درخت كه مىگذشت او را سلام مىداد و مگس و پشّه و امثال آن بر آن حضرت نمىنشست و مرغ از فراز سر آن حضرت پرواز نمىكرد و هنگام عبور جاى قدم مباركش بر زمين نرم رسم نمىشد و گاه بر سنگ سخت مىرفت و نشان پايش رسم مىگشت و با آن همه تواضع ، مهابتى از آن حضرت در دلها بود كه بر روى مباركش نظر نمىتوانستند كرد . « 1 »
و مىفرمود چند صفت را فرو نگذارم : نشستن بر خاك ، و با غلامان طعام خوردن ، و سوار بر درازگوش ، و دوشيدن بز به دست خود ، و پوشيدن پشم ، و سلام كردن بر اطفال . « 2 »
[ مزاح آن حضرت : ]
و وارد شده كه آن حضرت مزاح مىكرد امّا حرف باطل نمىگفت . و نقل كردهاند كه : روزى آن حضرت دست كسى را گرفت و فرمود : كه مىخرد اين بنده را ؟ ! يعنى بندهء خدا را .
و روزى زنى احوال شوهر خود را نقل مىكرد ، حضرت فرمود كه : آن است كه در چشمش سفيدى هست ؟ آن زن گفت : نه ، چون به شوهرش نقل كرد گفت :
حضرت مزاح كرده و راست فرموده ، سفيدى چشم همه كس بيش از سياهى است .
و پيرهزالى از انصار به آن حضرت عرض كرد كه : استدعا كن براى من از خدا بهشت را . فرمود كه : زنان پير داخل بهشت نمىشوند ، پس آن زن گريست ، حضرت خنديد و فرمود كه : جوان و باكره مىشوند و داخل بهشت مىشوند .
و حكايت مزاح آن حضرت با پيرهزنى ديگر و بلال و عبّاس و ديگران معروف است .
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : زنى به خدمت آن حضرت آمد و از
هامش
( 1 ) مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 124 و 126 .
( 2 ) بحار الأنوار ، ج 16 ، ص 215 .