خاطرش درياى عرفان بوده است * پاى تا سر قالبش جان بوده است
سينهاش گنجينهء اسرار حقّ * سربهسر آيينهء ديدار حقّ
يار غار احمد مختار اوست * ثانى اثنين اذ هما فى الغار اوست
حقّ تعالى هركه را گويد ثنا * كى برآيد وصف او از دست ما
دوستى مرتضى را اين صفت * نيست اى نادان ندارى معرفت
گه به كس دشمن شوى از جهل خويش * دشمنى خلق دانى دين و كيش
سبّ اصحاب محمّد روز و شب * پيشهء خود سازى از بغض و غضب
چون روا دارى به خود اين ظلم را * حاش للّه نيست راضى مرتضى
مهر حيدر را چنين آمد صفت * كه كند در جانت منزل معرفت
گر به جانت مهر حيدر جا كند * قدر تو از نُه فلك بالا كند
حقّ تعالى بهر اينت آفريد * تا بگويى روز و شب لعن يزيد
گاه گويى گر روا يابم كشم * زآنكه بس در كشتن او سرخوشم
چون يزيد ثانى آمد نفس تو * گر كشى او را بسى باشد نكو
دشمن حقّ نفست آمد از ازل * من همى گويم ز گفتِ لم يزل
زشت باشد دشمن حقّ از يزيد * گر كشى زيبا شوى چون بايزيد
گر تو هستى مرتضى را دوستدار * دشمن حقّ را بكن قتل اختيار
گاه عثمان را بگويى ناسزا * مرتضى كى دارد اين مذهب روا
گر بپرسم از تو هرگز ديدهاى * يا ز كس در عمر خود بشنيدهاى
كه به عالم يك مسلمان بنگرى * دخترى خود را دهد با كافرى !
باليقين گويى كه زينسان چون شود * در چنين امرى هزاران خون شود
پس تو خود انصاف ده اى يار من ! * دل مكن آزرده از گفتار من
شاه دين دختر به كافر چون دهد * كى خلاف شرع در خاطر نهد !
آنكه او عثمان عفّان آمده * مقبل درگاه سبحان آمده
جامع قرآنست ذات پاك او * مدرك راز نهان ادراك او
از جبينش موجزن درياى حلم * ابر جود و كان خلق و بحر علم
وصف او بيرون بوَد از فهم ما * عزّ او كى گنجد اندر وهم ما
بهتر از عثمان عمر را مىشناس * كز وجودش يافت دين محكم اساس
او چو تاج سرورى بر سر نهاد * يك هزار و شصت و شش منبر نهاد
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 222
مساهمون: محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
ص٢٢٢