مرد نخواست كه خبر كند ، گفت : نزديك است . سهيل گفت : لا و اللّه ! اين نه كار من است .
رسول ( ص ) ثالثا گفت : به مطعم بن عدىّ رو تا مرا حمايت كند . مطعم اجابت كرد و گفت : اجرته للعمرة . و داماد و اولاد [ و برادر ] خود را گفت :
ده تن برويد و سلاح برگيريد و به حوالى كعبه بايستيد تا محمّد طواف بكند .
چون رسول ( صلعم ) در مسجد الحرام شد ، ابو جهل او را بديد . آواز برآورد كه : يا معشر القريش ، محمّد تنها اينجاست و ناصر او نماند . او را بكشيد .
طعيمة بن عدىّ گفت : يا عمّ ، لا تتكلّم فيه ؛ كه برادرم ابا وهب وى را زنهار داد .
ابو جهل گفت : أ مجير هو ام صاب ؟ قال : بل مجير . فقال : لا نخفر جوارك : ما جوار تو را به زيان نبريم .
و رسول ( ص ) عمره بكرد و پيش مطعم آمد و گفت : ابا وهب ، قد اجرت و احسنت . مطعم گفت : جوار تمام شد . از پيش من برو . رسول ( ص ) فرمود : اكره ان اقيم فى جوار مشرك اكثر من يوم . و از پيش وى بيامد . « 1 »
و اسعد بن زراره و ذكوان بن عبد قيس الخزرجيّان به موسم آمدند . در زمان محاربت ميان ايشان و اوس ، در شب و روز سلاح نبنهادى . و آخر حرب ايشان يوم البعاث بود . و غرض ايشان عمره بود و آنكه مدد خواهند براى حرب با اوس .
و اسعد صديق عتبه بن ربيعه بود . به سراى او فرود آمد و حال با وى بگفت و مدد خواست . عتبه گفت : ميان ما و شما مسافتى است . مع ما كه ما در حادثهايم . اسعد گفت : شما اهل حرميد و در امن و حصن حصين . چه حال افتاد شما را ؟ عتبه گفت : محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب دعوى رسالت خداى
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 65 - 66 .