پس چون استوارى وخود كفائي أو را ديد ، وى را به مغرب گسيل داد ، چون بدانجا رسيد جوانان به گرد أو فرا آمده از تيزبينى وى در شگفت شدند ، شاخ وبرگها ومسائلي از أو شنيدند كه به گوش ابن وهب نرسيده بود . پس حلقههاى درس پديد آمد ومذهبوارهء أبو حنيفة در مغرب رايج گشت .
من پرسيدم : پس چرا در اندلس رايج نشد ؟ گفتند : در اندلس نيز كمتر از مغرب رايج نبود ، ولى روزى دو گروه ( حنفي ، مالكي ) به نزد سلطان كشاكش داشتند ، سلطان پرسيد بو حنيفة از كجا است ؟
گفتند : از كوفه ! گفت : مالك از كجا ؟ گفتند : از مدينه ! سلطان گفت :
دانشور دار الهجرة ( مدينه ) [ را دوستتر داريم أو ] ما را بسنده بود پس دستور داد پيروان أبو حنيفة را بيرون راندند . أو گفت : خوش ندارم در سرزمين من دو مذهب واره باشد . من اين داستان را از گروهى از پيران اندلس شنيدم [ واز گروهى نيز باز پرسيدم ايشان گفتند : درست است .
من گمان دارم سلطان تعصب ورزيده باشد زيرا بنى أمية دشمن على هستند ودانش بو حنيفة از على است ، امويان مردم كوفه را كه شيعىاند دشمن مىدارند . وچنانكه گفتم دستهء دوم مذهب مردم كوچه وبازار است ] .
دستهء سوم مذهب فاطميان مىباشد . واين خود در سه گونه مسائل است : * نخست : مسائلي كه مورد اختلاف پيشوايان است ، مانند قنوت در نماز بامداد ، وبلند گفتن بسملة ويك ركعت خواندن نماز وتر ومانند اينها .
أحسن التقاسيم في معرفة الأقاليم ( فارسي ) — صفحة 340
مساهمون: محمد بن أحمد المقدسي ( المشاري )
ص٣٤٠