يار مفروش به دنيا كه بسى سود نكرد * آنكه يوسف به زر ناسره بفروخته بود
من در قاب پنجرهى شما نشستهام ، درها را برهم مزنيد .
اشكهاى شما را دانهدانه از زمين برمىچينم ، برهم مىگذارم و قصرى از بلور مىسازم ؛ آنگاه شما را به ضيافتى كه در قصرهاى بلورتان ، برپاست ، مىخوانم .
آيا مىدانيد يا هنوز ، مرا باور نكردهايد ؟ من شمايان را بيش از پدرانتان و پيش از مادرانتان باور كردهام .
* * * من مهربانىام را نذر شما كردم ؛ شما در كدام بازار به نيم سكهى زرد ، قلب خود را فروختيد ؟
من در زمهرير غيبت ، كنار هيچ آتش خونگرمى ننشستم كه شما را فراموش كنم ؛ شما اما چه ارزان بر همهى گرمىهاى خود چوب حراج زديد .
خاطر من از شما مكدّر نيست ، كه در آنجا جز نسيم خوشرويى ، راه نمىداند .
شما نيز چنان نباشيد كه به غمزى برآشوبيد و به دوغى مست شويد .
به هوش باشيد !
غيبت ، منتظر مىخواهد نه عزادار » . « 1 »
هشدار مسيح را نيز از پس قرون و اعصار بايد به گوش هوش شنيد :
« بيدار باشيد ، زيرا نمىدانيد كه صاحبخانه كى مىآيد ؛ در شام يا بانگ خروس يا صبح ! مبادا ناگهان آمده و شمايان را خفته يابد ! » « 2 »
اى كاش همهى ما در آزمون ورودى به دانشگاه مجاهدپرور « انتظار » قبول مىشديم ، دانشگاهى كه دانشآموختگان آن را امام صادق عليه السّلام چنين توصيف كرده است :
« . . . و رجال كأنّ قلوبهم زبر الحديد ، لا يشوبها شكّ فى ذات اللّه ، اشدّ من الحجر ، لو حملوا على الجبال لأزالوها . لا يقصدون براياتهم بلدة إلّا خرّبوها . كأنّ على خيولهم العقبان يتمّسحون بسرج الإمام عليه السّلام يطلبون بذلك البركة و يحفّون به ، يقونه بأنفسهم فى الحروب
هامش
( 1 ) . ندبههاى دلتنگى / رضا بابايى / قطعهى « منم مهدى » با تلخيص صص 22 - 24 .
( 2 ) . انجيل مرقس / باب سيزدهم .