در اين زمينه ، علامهى حايرى مازندرانى سمنانى قدّس سرّه ، مثنوى فخيمى سرودهاند كه مشتمل بر يكصد و نود و هفت بيت است . اكنون بخشى از آن را ذكر مىكنيم :
گفت پيغمبر بر او بى مرّ ثنا * كه خلقتم للبقاء لا للفنا
و اين نه تنها در بقاى جان بود * در جهان هم درخور إمكان بود
عمر و صد افزون ، كه « 1 » گفته بيش نيست * خود خرد را اين غلط در پيش نيست
عادت أقران قياس اى دون بگير * مرگ اين و آن مگو شد زود و دير
اصل و قانون طبيعى خود بقا است * بر خلاف اصل ، مرگ است و فناست
كآنچه شد بالطّبع ، ماندن شايدش * هست را ماندن طبيعى آيدش
مرگ تغيير است و تغيير است قسر * نيست هرگز شيشه را بىسنگ كسر
هرچه لوخلّى و طبعه ماندنى است * زآن نمىگردد چو گرداننده نيست
خود بقا را مقتضى در فطرت است * حركتش را بىسبب كى فترت است
چون بقا را مقتضى برجاستى * تا نيايد مانع ، او بر پاستى
مانعش نبود جز امر كردگار * گر نباشد امر ، باشد استوار
آرى او مرگ من و تو آفريد * ليك يك يا چند تن هم برگزيد
تا بمانند و نگهبانى كنند * عرش را بر فرش دربانى كنند
فيض را قسمت كنند از دست حق * كارشان بسته است در پيوست حق
ليلة القدرى به امر رب كنند * كار ألف شهر در يك شب كنند
مقتضى موجود و مانع نيست چون * شك در اين ، نزد خرد هست از جنون
و اين نه تنها در وجودش اقتضاست * بلكه سرّى زاصطفا و زارتضاست
در وصف مولانا ابا صالح المهدى عليه السّلام :
هيكلش طالوتى و تنش آهنين * پنجهاش پولادى و زرين جبين
نقطهى عدل است خود در اين مزاج * نى به افراطش نه تفريط امتزاج
طينش ز كهكل فخّار نيست * نور حق است او بت فخّار نيست
نيست از صلصال تنها طينتش * داده عليّين هم از خود زينتش
هامش
( 1 ) . كه : چه كسى