جلو بود ، انگشتانش در پشت سرش قرار داشت .
( 1 ) قبائى در بر كرده كه وسط آن را با يك رشته بسته بود ، و در آن رشته نخهاى متعددى سبز و قرمز آويزان كرده بود .
زنگ بزرگى در دست گرفته و يك سپر بر آن آويخته بود ، و يك قلاب آهنى نيز در ميان سپر گذاشته بود ، پس از اينكه در نزد يحيى نشست ، يحيى گفت اين كمربند چيست كه در وسط كمر بستهاى ؟
گفت : اين مجوسيت است كه من براى آنها تأسيس كردم و آراستم ، سپس گفت : اين نخهاى رنگارنگ چيست ؟ گفت اينها رنگهائى است كه بوسيله آنها زنها را زينت مىدهم تا مردم را فريب دهند .
حضرت يحيى گفت : پس اين زنگ چيست كه در دست خود گرفتهاى ؟
گفت اين ساز و آواز است كه مردم را هنگامى كه در مجالس گرد هم آمدهاند و شراب ميخورند اين زنگ را بصدا مىآورم و آنها به رقص و پايكوبى ميپردازند ، و شادمانى ميكنند .
در اثر رقص و پايكوبى گروهى بيهوش ميگردند و بعضى پيراهن پاره ميكنند و عدهاى از فرط مستى و بيخودى انگشتهاى خود را گاز ميگيرند .
يحيى گفت : از كدام طبقات بيشتر خوشت مىآيد ، گفت : از زنان ، آنها وسيله شكار كردن من هستند و توسط زنان نقشههاى خود را انجام مىدهم ، هر گاه مردان صالح مرا نفرين ميكنند من از آنها فرار ميكنم و به اجتماعات زنها ميروم ، و از سخنان آنها بسيار خوشم مىآيد و لذت ميبرم .
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 821
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٨٢١