( 1 ) در اين هنگام موسى ( ع ) خشمگين شد و گفت كشتى را سوراخ كردى تا مسافران غرق شوند ، اين كار عجيب و زشتى بود كه انجام دادى ؟ ! خضر عليه السلام گفت آيا من به شما نگفتم قدرت ندارى در برابر كارهاى من صبر پيشه كنى و به افعال من اعتراض نداشته باشى .
موسى گفت من سفارش شما را فراموش كردم ، و اينك در برابر اين امر مشكل بر من سختگيرى نكن .
آنها از كشتى پياده شدند ، در اين هنگام چشم خضر عليه السلام به جوانى كه در آن حدود بين كودكان بازى مىكرد افتاد ، آن كودك بسيار زيبا بود و چهرهاش مانند ماه تابان ميدرخشيد ، و در گوشهايش دو گوشواره بود .
خضر آن كودك را مورد نظر قرار داد ، و سپس او را كشت ، در اين هنگام موسى خضر را گرفت و بر زمين كوبيد و گفت آيا بدون جهت ، نفس پاكى را ميكشى و بسيار كار زشتى بجاى آوردى .
خضر گفت : مگر نگفتم تو قدرت ندارى در برابر كارهاى من صبر كنى .
موسى گفت : اگر بعد از اين از كارهائى كه انجام ميدهى جستجو كنم رفاقت خود را با من قطع كن و ديگر عذرى براى من نخواهد بود .
آنها از آن محل گذشتند و به دهكدهاى رسيدند كه آن را « ناصريه » ميگفتند ، شب هنگام بود كه موسى و خضر وارد اين قريه شدند و از اهل قريه خواستند شب آنها را جاى دهند .
اهالى قريه به آنها جا ندادند و از پذيرائى خوددارى كردند ، در اين هنگام خضر متوجه شد كه يكى از ديوارهاى قريه كج شده و مشرف بر خرابى است ، خضر
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 528
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٥٢٨