باقر عليه السلام فرمود : ( 1 ) سليمان بن داود عليهما السلام روزى به اصحاب خود گفت :
خداوند متعال سلطنتى به من عطا كرده است كه كسى بعد از من به آن نخواهد رسيد ، بادها جن و انس ، پرندگان و درندگان همه در فرمان من هستند ، و زبان پرندگان را به من آموخته ، و از همه چيز به من ارزانى داشته است ، با همه اين سلطنت و شكوهى كه من دارم يك روز با خوشحالي شام نكردهام .
اينك تصميم دارم وارد قصر خود شده و بالاى بام كاخ بروم و اندكى به اطراف قصر خود بنگرم ، اجازه ندهيد كسى نزد من بيايد تا امروز اندوهى به من نرسد .
اصحاب سليمان گفتند فرمان شما را اطاعت ميكنيم ، روز بعد حضرت سليمان عليه السلام عصاى خود را بدست گرفت و بالاى يكى از مرتفعترين نقاط قصر خود رفت ، و بر عصاى خود تكيه داد و به اطراف و جوانب مينگريست و به سلطنت خود و به آنچه خداوند به او داده بود خوشحال و مسرور شد .
در اين هنگام مشاهده كرد جوانى خوش صورت و خوش سيما خود را به او رسانيد ، هنگامى كه چشم سليمان به او افتاد گفت : به اجازه كدام شخص وارد اين قصر شدى ؟ من در نظر داشتم امروز به تنهائى در پشت اين بام روز را به شب آورم .
جوان گفت : پروردگار اين قصر مرا اجازه داد وارد شوم ، سليمان گفت :
پروردگار اين قصر از من شايستهتر است بگو شما كه هستى ؟ .
گفت : من ملك الموت هستم ، سليمان گفت : براى چه آمدهاى ؟ .
گفت : آمدهام جانت را بگيرم ، گفت : ماموريت خود را انجام ده ، امروز
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 295
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص٢٩٥