( 1 ) حضرت يعقوب براى خواهرش پيغام فرستاد كه يوسف را نزد وى برگرداند ، و بار ديگر بنزد او خواهد فرستاد .
عمه حضرت يوسف براى برادرش يعقوب پيغام فرستاد كه اجازه دهيد يوسف امشب در نزد من بماند ، و صبح او را نزد شما خواهم فرستاد ، امام عليه السلام فرمود : چون صبح شد كمربند را در كمر حضرت يوسف عليه السلام بست و پيراهنى نيز روى آن بر يوسف پوشانيد و نزد پدرش فرستاد .
هنگامى كه يوسف از نزد عمهاش بيرون شد او كمربند را از وى طلبيد و گفت : تو آن را دزديدهاى ! در آن زمان هر كس چيزى را ميدزديد دزد را به عنوان بنده و خدمتگزار در اختيار صاحب مال ميگذاشتند .
در روايت ديگرى وارد شده كه برادران يوسف هنگامى كه پيمانه ملك مصر از ميان كيسه گندم خريدارى شده آنها درآمد به يوسف گفتند : اگر اين برادر ما اينك دزدى كرده برادر ديگر او نيز در چندى قبل مرتكب دزدى شد .
يوسف آن سخن را در دل گرفت و چيزى نگفت .
( 2 ) حضرت موسى عليه السلام
( 3 ) 15 - ابو نصر بزنطى گويد : حضور حضرت رضا عليه السلام عرض كرديم :
اهل مصر معتقدند كه مملكت آنها مقدس است .
امام رضا عليه السلام فرمود : چرا چنين باشد ؟
گفتم آنها خيال مىكنند كه از كوه آنها هفتاد هزار نفر بدون حساب و كتاب محشور مىگردند و داخل بهشت مىشوند .
فرمود : مطلب چنين نيست ، خداوند هنگامى بر بنى اسرائيل غضب كرد كه آنان را وارد مصر نمود ، و هنگامى از آنها راضى شد كه از مصر بيرون شدند .