نامههاى من در شهرها رفت و آمد ميكرد و همه به گفتههاى من گوش ميدادند ، و هر نعمتى كه به من ارزانى دارى آن از خداوند است .
مامون گفت : اينك به پيمان خود عمل ميكنم و تو را آزاد ميگذارم .
( 1 ) 24 - و نيز معمر بن خلاد گويد : فضل بن سهل با هشام بن ابراهيم حضور حضرت رضا عليه السلام رسيدند ، فضل گفت :
يا ابن رسول اللَّه آمدهام مطلبى را به شما بگويم ، مجلس را خلوت كنيد تا سخن خود را اظهار نمايم .
فضل يك سوگند نامهاى را بيرون آورد و در آن نوشته بود همه غلامان و كنيزان و زنانم مطلقه و آزاد باشند اگر در اين سخن خلافى در نظر گرفته باشم و هر چه ميگويم از راه حق و صواب است .
ما ميدانيم كه خلافت و حكومت حق شما هست ، و حقيقت و واقعيت در خانه شما مىباشد ، اكنون آنچه را به زبان مىآوريم در دل خود هم به آن اعتقاد داريم ، ما اينك در نظر گرفتهايم مأمون را بكشيم و خلافت را كه حق شما است در دست شما قرار دهيم ، و در نظر داريم كه حق بار ديگر به جاى خود برگردد .
حضرت رضا عليه السلام به سخنان آنها توجهى نكرد و آنان را فحش و ناسزا گفت ، و از خود دور كرد ، و فرمود : شما كفران نعمت ميكنيد ، و سلامتى خود را از دست ميدهيد ، و جان خود را در خطر انداختهايد ، و من هرگز به اين پيشنهاد رضايت ندارم .
هنگامى كه فضل و هشام اين سخن را شنيدند دانستند كه در نقشه خود خطا كردهاند . به حضرت رضا عليه السلام گفتند : ما در نظر داشتيم كه تو را آزمايش كنيم .
اخبار و آثار حضرت امام رضا ( ع ) ( فارسي ) — صفحة 142
مساهمون: عزيز الله عطاردى
ص١٤٢