از دوستى ابو مسلم منع كرد ، بعضى از سفيهان آنچنان فريب قصّهخوانان خورده بودند كه به هيچ وجه قول مشار اليه را قبول ننمودند و كمر عداوت بر ميان بسته ، زبان به غيبت و منقصت او گشودند و انواع ژاژخايى آغاز كرده و به افتراء و بهتان دهن باز كردند و هرچه مىخواستند درهم مىبافتند و از فرط جهالت و حماقت اين قدر نمىيافتند كه از آن بيهودهها كه مىگويند و راه عصيان كه مىپويند ، نقصان و مضرّت به او نمىرسانند ، بلكه خود را رسوا و فضيحت مىگردانند ، و خبث طينت و جهل و سفاهت خود را ظاهر مىسازند و خويشتن را در ورطهء بلا مىاندازند ، مدّتى افتراى آن گروه بىحيا و بهتانهاى بىدينان غافل از روز جزا بر اين وجه بود كه هر روز يكى از اين مجهولين را كه پيرو پيشواى خود ساخته بودند به ملعونيّت و مردوديّت شهرت داده مىگفتند كه او « 1 » تمام اين پيران و پيشقدمان ما را لعنت مىكند »
اين قسمت را كاملا دقت فرمائيد :
« بعد از آن ، طائفهء بىايمان با زبانهاى بريده به اكابر شيعه پرداختند ، چنان كه هر كسى را از آن بزرگان كه سيّد مؤمى اليه ( مير لوحى ) بيشتر تعريف مىكرد ، آن بدبختان از زبان او ، آن بزرگ شيعى را بيشتر به بدى مشهور مىساختند و مركب بدگويى در ميدان فتنهجويى مىتاختند و مدّعاى آن منافقان و مفسدان آن بود
هامش
( 1 ) . يعنى : مرحوم مير لوحى .