وبه ولايت اين امر از هر كس سزاوارتريم . واين مردم دعوى چيزى همىكنند كه ايشان را نيست ودر شما بر سيرهء « 1 » ظلم وعدوان همى عمل رانند واگر شما بر حقّ ما جهل ورزيد واز قدوم ما كاره « 2 » شويد ورأى خويش ديگرگون كنيد ، من به جاى خويش بازگردم وشما را به حال خويش گذارم .
حرّ بن يزيد گفت : اين سخن دو نوبت به زبان آوردى وبه خداى سوگند كه ما را از آن نامهها وبريدها خبري نباشد .
أبو عبد اللّه ، عقبة بن سمعان را بفرمود تا نامهها بياورد وپيش چشم حرّ بن يزيد بپراكند . حرّ نامهها بديد وفرو خواند وگفت :
ما از اين مردم نباشيم . وهرآينه عبيد زياد ما را فرموده است چون به تو رسيم از تو جدايى نگيريم تا تو را به كوفه بريم ودر دست عبيد زياد نهيم .
أبو عبد اللّه گفت : مرگ از اين عزيمت « 3 » بر تو نزديكتر بود . وياران را گفت بخيزيد « 4 » وسوار شويد وبازگرديد . چون اندكى روان شدند ، آن جمع راه بر ايشان بازبستند .
أبو عبد اللّه با حرّ گفت : ثكلتك امّك ما تريد ؟ « 5 »
حرّ گفت : اگر غير از تو از عرب نام مادر من بر اين صفت ببردى ، هر كه بودى پاسخ دادمى ولى از مادر تو سخن نيارم گفت ، مگر آنكه نيكو گويم وبه نيكى نام برم .
أبو عبد اللّه فرمود : حالي چه خواهى كرد ؟
گفت : تو را بر حسب فرمان عبيد زياد به كوفه بايست شدن وبا بيعت يزيد تن دردادن .
أبو عبد اللّه فرمود : من اين سخن نشنوم واين كار نكنم .
حرّ گفت : من نيز تو را بازنگذارم . وسه نوبت اين سخن در ميان ايشان رفت .
هامش
( 1 ) . شيوه
( 2 ) . ناخشنود
( 3 ) . تصميم
( 4 ) . برپا شويد .
( 5 ) . مادرت در عزايت بنشيند ، چه مىخواهى ؟