أن يجيبونى .
چون سيّد ، عليه السّلام ، در ميان شب اين خطاب با كشتگان همىكرد ، صحابه بشنيدند ، گفتند : يا رسول اللّه ، مردگان را بنام همىخوانى ؟
سيّد ، عليه السّلام ، گفت : ايشان بهتر از شما مىشنوند ، ليكن آنست كه جواب باز نمىتوانند داد .
و بعضى ديگر چنين گفتهاند كه : هم در آن روز كه ايشان را در آن چاه افگندند ، سيّد ، عليه السّلام ، بر سر ايشان رفت و گفت :
يا أهل القليب ، بئس عشيرة النّبىّ [ 1 ] كنتم لنبيّكم ، كذّبتموني و صدّقنى [ 2 ] النّاس ، و أخرجتمونى و آوانى النّاس ، و قاتلتمونى و نصرنى النّاس .
گفت : اى قبيله و عشيرهء من ، شما كه در اين چاهيد ، بد عشيرهاى بوديد و شما پيغمبر خداى بدروغ مىداشتيد [ و مردمان مرا براست داشتند [ 3 ] ] و شما مرا از پيش خود برانديد و ديگران مرا در پيش خود جاى دادند ، و شما با من كارزار مىكرديد و ديگران مرا نصرت مىكردند ، و شما مرا خلاف كرديد ، اكنون بديديد كه وعدهء خداى راست است [ 4 ] و مرا نصرت بداد و شما را مخذول و مقهور گردانيد .
و حسّان بن ثابت قصيدهاى بگفته است و ذكر اين مقالتها كه پيغمبر ، عليه السّلام ، با أصحاب قليب بگفته در ان ياد كرده است :
عرفت ديار زينب بالكثيب * كخطّ [ 5 ] الوحى فى الورق القشيب
هامش
[ ( 1 - ) ] در اصل : العشير النبى .
[ ( 2 - ) ] در اصل : صدقتم .
[ ( 3 - ) ] از ط نقل شد .
[ ( 4 - ) ] روا : خلاف نيست و راست است .
[ ( 5 - ) ] در اصل : زينت باللثيب لخط .