فارغ شدم ، حسن و حسين از راه رسيده در دامان فاطمه عليها السّلام جاى گرفتند ، فاطمه عليها السّلام از آنان پرسيد : فرزندانم ! چرا دير آمديد ؟
عرض كردند : « رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و جبرئيل ما را نگه داشته بودند » « 1 » ، پس حسن عليه السّلام گفت :
من در دامان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم و حسين عليه السّلام در دامان جبرئيل ، من از دامان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به دامان جبرئيل مىپريدم و حسين عليه السّلام از دامان جبرئيل به دامان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىپريد ، چون ظهر شد جبرئيل ( به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ) عرض كرد : برخيز و نماز بخوان كه ظهر فرا رسيد ، پس جبرئيل به آسمان عروج كرد و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برخاست تا نماز گزارد و ما آمديم .
عرض كردم : اى امير مؤمنان ! حسن و حسين عليهما السّلام در چه شكلى جبرئيل را ديدند ؟
فرمود : به همان صورت كه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نازل مىشود ، پس چون وقت نماز ( عصر ) رسيد از منزل بيرون آمده با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نماز گزاردم ، چون از نماز فارغ شد عرض كردم :
اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! من در كشتزار خود بودم ، سر ظهر گرسنه به منزل آمدم از دختر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پرسيدم : آيا غذايى دارى به من دهى ؟ او برخاست چيزى برايم تهيه كند كه حسن و حسين عليهما السّلام از راه رسيده بر دامان مادر خود نشستند ، او از آنان پرسيد : چرا دير آمديد ؟ شنيدم مىگويند : « جبرئيل و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ما را نگه داشته بودند » « 2 » - پرسيدم :
جبرئيل و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چگونه شما را نگه داشته بودند ؟
حسن عليه السّلام گفت : در دامان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بودم و حسين عليه السّلام در دامان جبرئيل ، من از دامان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به دامان جبرئيل مىپريدم و حسين از دامان جبرئيل به دامان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىپريد .
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : پسرانم راست مىگويند ، من و جبرئيل از پگاه تا نيمروز پيوسته به آنان مىباليديم ( و شادمان بوديم ) .
عرض كردم : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! آنان جبرئيل را به چه صورتى مىديدند ؟
هامش
( 1 ) حبسنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و جبرئيل عليه السّلام .
( 2 ) حبسنا جبرئيل و رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله .