كرد « 1 » : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله من از سفر برگشتهام ، دخترى پنجساله همراه با زيور آلات خود دور و بر من راه مىرفت ، دستش را گرفتم و به فلان بيابان رهسپار شدم ، پس او را در آنجا به دور افكندم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : با من بيا و آن وادى را به من نشان بده . با حضرت صلّى اللّه عليه و آله آمد و آن بيابان را به او نشان داد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از مادر دختر پرسيد : نام دختر چيست ؟ عرض كرد :
فلان ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى فلانى به اذن خدا جوابم ده ، ناگاه دخترى بيرون آمد كه مىگفت : آرى اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به فرمانم . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود : پدر و مادرت بدرفتار كردند ، اگر بپذيرى تو را به آنان برگردانم ؟ عرض كرد : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! من ديگر نيازى به آنان ندارم زيرا خدا را براى خود ، بهتر از آنان يافتم .
شمار امامان عليهم السّلام
[ 46 ] - 46 - ابو حمزه ثمالى ، از امام باقر ، از امام سجّاد ، از امام حسين عليهما السّلام نقل كرده كه فرمود :
« من و برادرم ( در خردسالى ) نزد جدّ خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمديم ، او مرا بر ران خود نشانيد و برادرم حسن را بر ران ديگر ، سپس ما را بوسيد و فرمود « 2 » : پدرم فداى شما دو امام صالح باد ، خداوند شما را از من ، و پدر و مادرتان ، برگزيده است . و از صلب تو - اى حسين - نه امام ( ديگر ) را گزيده است كه نهمين آنان قائم آنان است ، و همهء شما در فضيلت و منزلتى كه نزد خدا داريد برابريد » .
[ 47 ] - 47 - امام سجّاد عليه السّلام ، از امام حسين عليه السّلام نقل كرده كه فرمود : « نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمدم در حالى كه او در انديشه و اندوهگين بود ، عرض كردم : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله چرا شما را متفكّر مىبينم » « 3 » ؟
فرمود : فرزندم ! جبرئيل بر من فرود آمد و گفت : اى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! علىّ اعلى سلامت
هامش
( 1 ) انّ رجلا جاء الى النّبيّ صلّى اللّه عليه و آله فقال :
( 2 ) دخلت أنا و أخي على جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، فأجلسني على فخذه ، و أجلس أخي الحسن على فخذه الأخرى ، ثمّ قبّلنا و قال :
( 3 ) دخلت على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو متفكّر مغموم ، فقلت : يا رسول اللّه ما لي أراك متفكّرا ؟