اگر ما مىگوييم فكر به نوبهء خودش اثر مىگذارد ، اولًا بايد با منطق ديالكتيكى فكر كرد كه درست است كه فكر ابتدائاً زاييدهء شرايط است اما متقابلًا بر شرايط تأثير مىگذارد . . .
جنابعالى مىفرماييد « منطق ديالكتيكى » ؛ اگر مقصودتان تأثير متقابل فكر و شرايط مادى است « 1 » ، پس منطق ما ديالكتيكى است نه شما . پس چرا شما اسم يكى را زيربنا مىگذاريد ؟ يكى را اصل و ديگرى را فرع مىدانيد ؟ شما كه يكى را اصل و ديگرى را فرع مىدانيد ، منطقتان ديالكتيكى نيست .
يك وقت شما - همينطور كه من عرض كردم - مىگوييد : شرايط مادى زندگى عامل مؤثرى است روى وجدان ، وجدان هم عامل مستقلى است كه متقابلًا روى شرايط مادى اثر مىگذارد ، هردو روى يكديگر اثر مىگذارند بدون اينكه يكى را اصل و ديگرى را طفيلى و تابع بدانيم .
اگر تأثير متقابل است ، اين است كه ما مىگوييم . اگر شما يكى را تابع مىدانيد [ و ديگرى را متبوع ، اينها چطور مىتوانند بر هم تأثير متقابل بگذارند ؟ ] ما نمىگوييم تابع نقش ندارد ؛ دارد ، ولى نمىتواند از تابعيتش خارج شود . تابع مىتواند شرايط مادى را براساس آنچه كه متبوعش او را مىكشاند تغيير بدهد ، ولى نمىتواند متبوع خودش يعنى ريشهء خودش را دگرگون كند .
- بحث اين است كه آيا ابتدائاً فكر بوده يا شرايط مادى ؟ .
ابتدا هيچ كدام نبوده .
- انسان موقعى كه به دنيا آمد ، خواستهاى فيزيكى بدنش او را به عمل واداشته . خواسته غذا بخورد ، رفته با طبيعت سروكار داشته و اين برايش فكر ايجاد كرده . پس اول شرايط مادى بوده كه فكر را ايجاد كرده است .
هامش
( 1 ) [ در اينجا سؤال كننده تأييد مىكند كه مقصودش همان گفتهء استاد است . ]