تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
سوزان خود را براى او شرح داد ، به او گفت : « من خريدار اجناس شما نبودم ، خريدار تو بودم . » ابن سيرين زبان به نصيحت و موعظه گشود و از خدا و قيامت سخن گفت ، در دل زن اثر نكرد . التماس و خواهش كرد ، فايده نبخشيد . گفت چاره‌اى نيست ؟ بايد كام مرا برآورى . و همين كه ديد اين سيرين در عقيدهء خود پافشارى مىكند ، او را تهديد كرد ، گفت : « اگر به عشق من احترام نگذارى و مرا كامياب نسازى ، الآن فرياد مىكشم و مىگويم اين جوان نسبت به من قصد سوء دارد . آنگاه معلوم است كه چه بر سر تو خواهد آمد . » . موى بر بدن ابن سيرين راست شد . از طرفى ايمان و عقيده و تقوا به او فرمان مىداد كه پاكدامنى خود را حفظ كن . از طرف ديگر سر باز زدن از تمناى آن زن به قيمت جان و آبرو و همه چيزش تمام مىشد . چاره‌اى جز اظهار تسليم نديد . اما فكرى مثل برق از خاطرش گذشت . فكر كرد يك راه باقى است ؛ كارى كنم كه عشق اين زن تبديل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد . اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگى حفظ كنم ، بايد يك لحظه آلودگى ظاهر را تحمل كنم . به بهانهء قضاى حاجت از اطاق بيرون رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت و به طرف زن آمد . تا چشم آن زن به او افتاد ، روى درهم كشيد و فورا او را از منزل خارج كرد « 1 »
هامش
( 1 ) . الكنى والالقاب ، ج 1 / ص 313 .