امام : « اينها را از روى زمين جمع كن و به من بده . » .
معلى تدريجا نانها را از روى زمين جمع كرد و به دست امام داد . انبان بزرگى از نان بود كه يك نفر به سختى مىتوانست آن را به دوش بكشد .
معلى : « اجازه بده اين را من به دوش بگيرم . » .
امام : « خير ، لازم نيست ، خودم به اين كار از تو سزاوارترم . » .
امام نانها را به دوش كشيد و دو نفرى راه افتادند تا به ظلهء بنى ساعده رسيدند .
آنجا مجمع فقرا و ضعفا بود . كسانى كه از خود خانه و مأوايى نداشتند ، در آنجا به سر مىبردند . همه خواب بودند و يك نفر هم بيدار نبود . امام نانها را ، يكى يكى و دو تا دو تا ، در زير جامهء فرد فرد گذاشت و احدى را فروگذار نكرد و عازم برگشتن شد .
معلى : « اينها كه تو در اين دل شب برايشان نان آوردى شيعهاند و معتقد به امامت هستند ؟ » .
- نه ، اينها معتقد به امامت نيستند ، اگر معتقد به امامت بودند نمك هم مىآوردم « 1 »
هامش
( 1 ) . بحارالانوار ، جلد 11 ، چاپ كمپانى ، صفحهء 110 . وسائل ، جلد 2 ، چاپ اميربهادر ، صفحهء 49 .