در ظلّهء بنى ساعده
شب بود و هوا بارانى و مرطوب . امام صادق ، تنها و بىخبر از همهء كسان خويش ، از تاريكى شب و خلوت كوچه استفاده كرده از خانه بيرون آمد و به طرف « ظلهء بنى ساعده » روانه شد . از قضا معلّى بن خنيس كه از اصحاب و ياران نزديك امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود متوجه بيرون شدن امام از خانه شد . پيش خود گفت امام را در اين تاريكى تنها نگذارم . با چند قدم فاصله كه فقط شبح امام را در آن تاريكى مىديد آهسته به دنبال امام روان شد .
همينطور كه آهسته به دنبال امام مىرفت ناگهان متوجه شد مثل اينكه چيزى از دوش امام به زمين افتاد و روى زمين ريخت ، و آهسته صداى امام را شنيد كه فرمود : « خدايا اين را به ما برگردان . » .
در اين وقت معلى جلو رفت و سلام كرد . امام از صداى معلى او را شناخت و فرمود :
« تو معلى هستى ؟ » .
- بلى معلى هستم .
بعد از آنكه جواب امام را داد ، دقت كرد ببيند كه چه چيز بود كه به زمين افتاد ، ديد مقدارى نان در روى زمين ريخته است .