ساده بيشتر به تن نداشت . آثار عبادت و بندگى خدا بر چهرهاش نمودار بود . اول رفت و به دور كعبه طواف كرد . بعد با قيافهاى آرام و قدمهايى مطمئن به طرف حجرالاسود آمد . جمعيت با همهء ازدحامى كه بود ، همين كه او را ديدند فوراً كوچه دادند و او خود را به حجرالاسود نزديك ساخت . شاميان كه اين منظره را ديدند ، و قبلا ديده بودند كه مقام ولايت عهد با آن اهميت و طمطراق موفق نشده بود كه خود را به حجرالاسود نزديك كند ، چشمهاشان خيره شد و غرق در تعجب گشتند . يكى از آنها از خود هشام پرسيد : « اين شخص كيست ؟ » هشام با آنكه كاملا مىشناخت كه اين شخص على بن الحسين زين العابدين است ، خود را به ناشناسى زد و گفت :
« نمىشناسم . » .
در اين هنگام چه كسى بود - از ترس هشام كه از شمشيرش خون مىچكيد - جرأت به خود داده او را معرفى كند ؟ ! ولى در همين وقت همام بن غالب ، معروف به « فرزدق » ، شاعر زبردست و تواناى عرب ، با آنكه به واسطهء كار و شغل و هنر مخصوصش بيش از هركس ديگر مىبايست حرمت و حشمت هشام را حفظ كند ، چنان وجدانش تحريك شد و احساساتش به جوش آمد كه فورا گفت : « لكن من او را مىشناسم » و به معرفى ساده قناعت نكرد ، بر روى بلندى ايستاده قصيدهاى غرّا - كه از شاهكارهاى ادبيات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هيجان كه روح شاعر مثل دريا موج بزند مىتواند چنان سخنى ابداع شود - بالبديهه سرود و انشاء كرد . در ضمن اشعارش چنين گفت :
« اين شخص كسى است كه تمام سنگريزههاى سرزمين بطحا او را مىشناسند ، اين كعبه او را مىشناسد ، زمين حرم و زمين خارج حرم او را مىشناسند . » .
« اين ، فرزند بهترين بندگان خداست . اين است آن پرهيزكار پاك پاكيزهء مشهور . » .
« اينكه تو مىگويى او را نمىشناسم ، زيانى به او نمىرساند . اگر تو يك نفر فرضا نشناسى ، عرب و عجم او را مىشناسند . » . . . « 1 »
هشام از شنيدن اين قصيده و اين منطق و اين بيان ، از خشم و غضب آتش گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بيت المال قطع كردند و خودش را در « عسفان » بين مكه و مدينه زندانى كردند . ولى فرزدق هيچ اهميتى به اين حوادث - كه در نتيجهء
هامش
( 1 ). هذا الذى تعرف البطحاء وطأته * والبيت يعرفه و الحلّ والحرمهذا ابن خير عباد اللَّه كلهم * هذا التقى النقى الطاهر العلمو ليس قولك من هذا بضائره * العرب تعرف من انكرت والعجم