علاء : « يا اميرَالمؤمنين ! من از برادرم عاصم پيش تو شكايت دارم . » « 1 »
- چه شكايتى دارى ؟ .
- تارك دنيا شده ، جامهء كهنه پوشيده ، گوشه گير و منزوى شده ، همه چيز و همه كس را رها كرده .
- او را حاضر كنيد ! .
عاصم را احضار كردند و آوردند . على عليه السلام به او رو كرد و فرمود : « اى دشمن جان خود ، شيطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خويش رحم نكردى ؟ آيا تو خيال مىكنى كه خدايى كه نعمتهاى پاكيزهء دنيا را براى تو حلال و روا ساخته ناراضى مىشود از اينكه تو از آنها بهره ببرى ؟ تو در نزد خدا كوچكتر از اين هستى . » .
عاصم : « يا اميرالمؤمنين ، تو خودت هم كه مثل من هستى ، تو هم كه به خود سختى مىدهى و در زندگى بر خود سخت مىگيرى ، تو هم كه جامهء نرم نمىپوشى و غذاى لذيذ نمىخورى ، بنابراين من همان كار را مىكنم كه تو مىكنى و از همان راه مىروم كه تو مىروى . » .
- اشتباه مىكنى . من با تو فرق دارم . من سمتى دارم كه تو ندارى . من در لباس پيشوايى و حكومتم . وظيفهء حاكم و پيشوا وظيفهء ديگرى است . خداوند بر پيشوايان عادل فرض كرده كه ضعيفترين طبقات ملت خود را مقياس زندگى شخصى خود قرار دهند و آن طورى زندگى كنند كه تهيدستترين مردم زندگى مىكنند ، تا سختى فقر و تهيدستى به آن طبقه اثر نكند . بنابراين من وظيفهاى دارم و تو وظيفهاى « 2 »
هامش
( 1 ) . اين داستان را ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ، جلد 3 ، صفحهء 19 ( چاپ بيروت ) نقل مىكند ، ولى به نام ربيع بن زياد نه علاء بن زياد ؛ و ربيع را معرفى مىكند در مواطنى و بعد مىگويد : « واماالعلاء بن زياد الذى ذكره الرضى فلا اعرفه و لعل غيرى يعرفه . »
( 2 ) . نهج البلاغه ، خطبهء 207 .