الهَ الَّا اللَّهُ » ، باز امام حكايت كرد ، تا رسيد به شهادت به رسالت پيغمبر اكرم . تا به اينجا رسيد ، زين العابدين فرياد زد : مؤذّن ! سكوت كن . رو كرد به يزيد و فرمود : يزيد ! اين كه اينجا اسمش برده مىشود و گواهى به رسالت او مىدهيد كيست ؟ أيّها الناس ! ما را كه به اسارت آوردهايد كيستيم ؟ پدر مرا كه شهيد كرديد كه بود ؟ و اين كيست كه شما به رسالت او شهادت مىدهيد ؟ تا آن وقت اصلًا مردم درست آگاه نبودند كه چه كردهاند .
آن وقت شما مىشنويد كه يزيد بعدها اهل بيت پيغمبر را از آن خرابه بيرون آورد و بعد دستور داد كه آنها را با احترام ببرند . نعمان بن بشير را كه آدم نرمتر و ملايمترى بود ، ملازم قرار داد و گفت : حد اكثر مهربانى را با اينها از شام تا مدينه بكن . اين براى چه بود ؟ آيا يزيد نجيب شده بود ؟ روحيهء يزيد فرق كرد ؟ ابداً . دنيا و محيط يزيد عوض شد . شما مىشنويد كه يزيد ، بعد ديگر پسر زياد را لعنت مىكرد و مىگفت : تمام ، گناه او بود . اصلًا منكر شد و گفت من چنين دستورى ندادم ، ابن زياد از پيش خود چنين كارى كرد . چرا ؟ چون زين العابدين و زينب اوضاع و احوال را برگرداندند .
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 313
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣١٣