( قسمتهايى كه لشكر دشمن مىتوانست بيايد ) خندقى كندند براى اينكه دشمن نتواند خود را به داخل مدينه برساند . ولى چند نفر از افراد دشمن توانستند اسبهاى خود را از باريكهاى عبور بدهند و به آن طرف بيايند ، كه يكى از آنها عمرو بن عبد ود معروف شجاعِ به اصطلاح فارِس يَلْيَل بود كه ضرب المثل شجاعت بود . آمد در مقابل مسلمين و فرياد كرد : « أَ لا رَجُل ، أَ لا رَجُل ؟ » آيا مرد هست ؟ كسى جواب نداد ، چون همه او را مىشناختند . يك نفر جرأت نكرد بگويد « من » ( براى اينكه مىدانستند كه روبرو شدن با او جز كشته شدن نتيجهء ديگرى ندارد ) جز يك جوان بيست و چندساله كه از جا بلند شد و گفت : يا رسول اللَّه ! اجازه مىدهيد من به ميدان بروم ؟ فرمود : بنشين ( على بود ) .
دوباره فرياد كرد : « أَ لا رَجُل . أَ لا رَجُل ؟ » كسى غير از على جواب نداد . براى بار سوم :
« أَ لا رَجُل ، أَ لا رَجُل ؟ » باز تنها على از جا بلند شد . آبروى مسلمين دارد از بين مىرود .
عمر بن الخطّاب براى اينكه عذرى از مسلمين بخواهد ، گفت : يا رسول اللَّه ! اگر كسى بلند نمىشود به خاطر اين است كه اين شخص مردى است غير قابل مبارزه . من خودم با قافلهاى كه اين مرد نيز در آن بود حركت مىكردم . عدهء زيادى دزد به ما برخورد كردند و او به تنهايى براى مقابله با آنها حركت كرد . سپر مىخواست ، يك كرّه شتر به دست گرفت ! چه كسى مىتواند با اين مرد مبارزه كند ؟ ! .
عمرو بن عبد ود در آخر كار وقتى كه خواست مسلمين را خوب تحقير كرده باشد اين شعر را خواند :
وَ لَقَدْ بَحَحْتُ مِنَ النِّدا * ءِ بِجَمْعِكُمْ هَلْ مِنْ مُبارِز
وَ وَقَفْتُ اذْ وَقَفَ الْمُشَجِّعُ * مَوْقِفَ الْقِرْنِ الْمُناجِز « 1 »
تا آخر . گفت : ديگر خسته شدم ، گلويم به درد آمد از بس گفتم « هَلْ مِنْ مُبارِز » . يك مرد در ميان شما نيست ؟ ! .
پيغمبر به على اجازه داد . على از جا بلند شد و گفت : « وَ لَقَدْ اتاكَ مُجيبُ صَوْتِكَ غَيْرُ عاجِز . . . » . به همان آهنگ شعر خواند ، آمد جلو ، و شنيدهايد كه چگونه پيروز شد .
شرايط طورى شد كه پيغمبر فرمود : تمام اسلام با تمام كفر روبرو شد ، يعنى جنگِ سرنوشت است .
از چيزهايى كه ما در عاشورا زياد مىبينيم ، مسألهء شعار است ، شعار أبا عبد اللَّه ،
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 20 / ص 203 .