قرآن تبشير و انذار مقرون به يكديگر است ، يعنى از يك طرف بشارت است و نويد ، و از طرف ديگر انذار و اعلام خطر .
در دعوت ، اين هر دو ركن بايد توأم باشد . اشتباه است اگر داعى و مبلّغ تكيهاش تنها روى تبشيرها و يا انذارها باشد ، و بلكه جانب تبشير بايد بچربد . و شايد به همين دليل است كه قرآن كريم تبشير را مقدّم مىدارد :
« بَشِيراً وَ نَذِيراً
، مُبَشِّراً وَ نَذِيراً » .
تنفير
غير از تبشير و انذار ، يك عمل ديگر داريم كه اسمش « تنفير » است . تنفير يعنى عمل فرار دادن . گاهى انسان مىخواهد انذار كند ، انذار را با تنفير اشتباه مىكند . انذار آن وقت انذار است كه عمل سائق را انجام بدهد يعنى واقعاً از پشت سر ، شخص را به سوى جلو براند . ولى عمل تنفير يعنى كارى كردن كه او فرار كند . باز به همان حيوان مثال مىزنم : مثل اين است كه انسان حيوانى ( شترى ، اسبى ) را مىكشد ، بعد مىخواهد او را بيشتر پشت سر خودش حركت بدهد ، نوعى « هاى و هو » مىكند كه يك مرتبه اين حيوان ، محكم سرش را به عقب مىكشد ، افسارش را پاره مىكند و فرار مىكند . اين را مىگويند « تنفير » . در روح انسان ، گاهى بعضى از دعوتها نه تنها سوق دادن و قائديت نيست بلكه تنفير است ، يعنى نفرت ايجاد كردن و فرار دادن است . و اين ، اصلى است روانى ؛ روح و روان انسان اينطور است . همان مثال بچه و مدرسه را عرض مىكنيم : بسيارى از اوقات ، پدر و مادرها يا بعضى از معلمهاى بچهها به جاى تبشير و انذار ، تنفير مىكنند ، يعنى كارى مىكنند كه در روح بچه يك حالت تنفّر و گريز از مدرسه پيدا بشود و عكس العمل روح اين بچه گريز از مدرسه است .
تاريخ مىنويسد « 1 » : وقتى پيغمبر اكرم مُعاذ بن جبل را براى دعوت و تبليغ مردم يمن « 2 » به يمن فرستاد - طبق نقل سيرهء ابن هشام - به او چنين توصيه مىكند :
هامش
( 1 ) ظاهراً اين قضيه مكرر اتفاق افتاده است . من آن موردى را كه يادم هست عرض مىكنم .
( 2 ) يمن از آن جاهايى است كه مردمش بدون آنكه هيچ گونه لشكركشى صورت گرفته باشد مسلمان شدهاند .
علت مسلمان شدن مردم يمن داستان نامهء رسول اكرم بود كه به خسرو پرويز پادشاه ايران نوشتند و او را دعوت به قبول اسلام كردند . نامهها نوشتند به همهء سران بزرگ جهان و رسالت خودشان را به آنها ابلاغ كردند ، از آن جمله به خسرو پرويز پادشاه ايران . اگر بعضى از آنها جواب ندادند ولى بسيارىشان جوابهاى بسيار محترمانه و متواضعانه دادند ، فرستادهء پيغمبر اكرم را احترام كردند ، همراه او هدايايى براى حضرت فرستادند و بالأخره جواب مؤدبانهاى دادند . تنها فردى كه بىادبانه رفتار كرد ، خسرو پرويز بود كه نامهء حضرت را دريد و چون پادشاه يمن دست نشاندهء ايران ، و يمن تحت الحمايهء ايران بود ، نامهاى به بازان پادشاه يمن نوشت كه اين مرد كيست كه در جزيرة العرب پيدا شده و به خود جرأت داده است كه به من نامه بنويسد و مرا دعوت كند و اسم خودش را قبل از اسم من بنويسد ؟ ! ( پيغمبر طبق معمول نوشت اين نامه از كى به سوى كى . او توقع داشت بنويسد به سوى كى از كى ، يعنى نشان بدهد كه من كوچك تو هستم ؛ در صورتى كه اينكه از كى به كى باشد علامت بزرگى نيست ، چون قاعدهء طبيعى است ولى جاو فكر مىكردج اگر بنويسد « به كى از كى » علامت اين است كه تو خيلى بت بزرگى هستى ) .
فوراً كسى را مىفرستى دربارهء اين مرد تحقيق كند و او را كَت بسته به يمن بياورد ، بعد او را نزد من بفرست تا مجازاتش كنم ، و از اين مهملات . او هم نمايندهء ايران را با يك نماينده از طرف خودش به مدينه خدمت رسول اكرم فرستاد و گفت : خسرو چنين نامهاى نوشته است ، شما چه جواب مىدهيد ؟ پيغمبر اكرم اينها را معطل كرد .
براى جواب آمدند ، فرمود : بسيار خوب ، حالا اينجا باشيد تا من به شما جواب بدهم . چند روز بعد آمدند . فرمود :
بعد بياييد . شايد حدود چهل روز اينها را معطل كرد . يك روز آمدند خدمت حضرت ، گفتند : ديگر ما وظيفه نداريم بيش از اين معطل بشويم ، تصميم گرفتهايم برويم ، آخرين جوابى كه داريد بدهيد ، جواب خداوندگار ما خسرو پرويز را چه مىدهيد ؟ فرمود : جوابش اين است كه « ديشب خداى ما شكم خداوندگار شما خسرو پرويز را به دست پسرش شيرويه دريد و موضوع از اساس منتفى شد » . وقتى كه برگشتند خبر را به بازان دادند . ( هنوز گزارش نرسيده بود ، چون از مدائن تا آنجا خيلى فاصله بود ) . بازان گفت : اگر اين راست باشد علامت نبوت و پيغمبرى اين مرد است . صبر مىكنيم ببينيم از ايران چه خبر مىآيد . چند روز گذشت كه فرستادهء شيرويه آمد كه خسرو پرويز كشته شد و اكنون من پادشاه اين مملكت هستم . راجع به آن مردى كه در عربستان ادعاى نبوت و رسالت دارد ، تو متعرض نشو . اينجا بود كه زمينهء اسلام در يمن پيدا شد . بعلاوه در يمن عدهء زيادى ايرانى بودند . ما در كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران اين موضوع را ذكر كردهايم كه اساساً ايرانيها اولين بار در يمن مسلمان شدند و اسلام ايرانيها از جنبهء تبليغ از يمن آمد ، و خلوصى هم كه ايرانيهاى مقيم يمن نشان دادند غير آنها نشان ندادند . و چون يمن تحت الحمايهء ايران بود ، ايرانيهاى زيادى به يمن رفته بودند و در آنجا زندگى مىكردند كه آنها را ابناء و احرار و آزادگان مىگفتند و اينها قبل از ديگران اسلام اختيار كردند . نيمى از مردم يمن در زمان رسول خدا مسلمان بودند ، و براى نيم ديگر كه هنوز مسلمان نبودند پيغمبر اكرم يك نوبت مُعاذ بن جبل را و يك نوبت هم وجود مقدس على عليه السلام را براى تبليغ و دعوت به يمن فرستاد كه اين دومى نوبت آخر و در حجة الوداع بود ( يعنى دوماه قبل از وفات رسول اكرم ) كه وقتى على عليه السلام از يمن باز گشت ، در مكه با رسول خدا ملاقات كرد و وقتى حضرت از او سؤال كرد : على جان ! تو چگونه احرام بستى يعنى چه نوع حجى را نيت كردى ؟ حج تمتع نيت كردى يا چيز ديگر ؟ فرمود : من وقتى كه در ميقات نيت كردم ، نيت كردم بر آنچه كه رسول خدا نيت كرده است . شما هرطور نيت كردهايد من همانطور نيت كردهام . فرمود : بسيار خوب ، ما اينچنين نيت كردهايم ، تو هم همينطور نيت كردهاى و نيتت درست است .