نتيجه اينكه مطابق فلسفهء پورداود ، همهء معجزهها در آب و خاك نهفته است و جنس و فصل روح ايرانى عبارت است از آب و خاك و هواى ايران و نه چيز ديگر .
اينكه روح ايرانى را تعليمات مزديسنايى تشكيل مىدهد از آن جهت است كه مزديسنا با همهء خرافات و اوهام كه نمونهاش را ديديم ، معلول و مولود همين آب و خاك است .
پورداود مدعى است :
« زندگى و طرز فكر ، مانند نژاد و زبان ما دنبالهء زندگى و انديشه و نژاد و زبان مردمانى است كه خود نياكان ما در چند هزار سال پيش به شمارند . » « 1 »
من مىگويم زندگى و طرز فكر ما ، مانند نژاد و زبان ما و خيلى بيشتر از نژاد و زبان ما به كلى دگرگون شده و تحول يافته است . استعداد و هوش خداداد ايرانى ، خرافات ثنوى ، آتش پرستى ، هومه پرستى ، آفتاب پرستى ، انسان پرستى و هزاران چيز ديگر از اين قبيل را در پرتو تعليمات اسلامى به دور افكنده است .
پورداود از باب « الغريق يتشبّث بكلّ حشيش » به شاعران و سرايندگان ايرانى كه با زبان مخصوص عرفان سخن مىگفتهاند و قرنهاست كه خود را از خرافات نژادى و آب و خاكى نجات بخشيده و به جهان وطنى اسلامى خو گرفته و به تساوى نژادها ايمان آوردهاند ، خيانت مىكند و تعبيرات عرفانى آنها را در باب مىو مغ و آتش و آتشكده به عنوان اظهار تمايل آنها به خرافات گذشته و منسوخ شده توجيه مىنمايد ، لهذا مىگويد :
« دل يك گويندهء ايرانى پس از خاموش شدن آتشكدهها باز آتشكدهء عشق است و درمان دردش در دست پير مغانى است كه ديرگاهى است از ديار ديرين خود رخت بربسته ، ديگر دست كسى به دامن وى نمىرسد . »
من هم مىگويم دل يك گويندهء اصيل و بامعرفت ايرانى مانند حافظ و سعدى و مولوى و جامى و صدها گويندهء ديگر از طراز اينها و يا در درجهء بعد از اينها آتشكدهء عشق است و درمان دردش در دست پير مغان است ، ولى آتشكدهء عشق آن ، چهارديوارى كه در آنجا يك عنصر طبيعى پرستش مىشود و برسم و برسمدان و برسمچين و طشت نه سوراخه آلات و ابزارش را تشكيل مىدهد نيست ؛ آتشكدهء
هامش
( 1 ) . همان .