هم شناخت اين صحيح باشد و هم شناخت آن ؛ از ايندو لااقل يكى اشتباه است و يكى صحيح . همين جاست كه مسئلهء شناخت صحيح و شناخت غلط مطرح مىشود . پس اول برويم سراغ مسئلهء شناخت و ببينيم كه شناخت صحيح چه شناختى است ؛ يعنى قبل از آنكه برويم سراغ جهان و بگوييم جهان اين گونه است يا آن گونه ، و قبل از آنكه برويم سراغ ايدئولوژى و بگوييم اين ايدئولوژى صحيح است يا آن ايدئولوژى ، بايد برويم سراغ شناخت ، ببينيم كدام شناخت صحيح است و كدام غلط ، و اصلا شناخت صحيح يعنى چه و شناخت غلط يعنى چه .
اهميت و قدمت مسألهء شناخت
دنيا ، دنياى مكتب و ايدئولوژى است . مكتب و ايدئولوژى بر پايهء جهانبينى است و جهانبينى بر پايهء شناخت . از اينجا انسان به اهميت مسئلهء شناخت پى مىبرد . آنكه ايدئولوژىاش مثلًا بر اساس جهانبينى مادى است ، جهانبينى مادىاش بر اساس نظريهء خاصى در باب شناخت است . آن ديگرى ايدئولوژى ديگرى دارد بر اساس جهانبينى ديگرى و آن جهانبينى بر اساس نظريهاى است كه در باب شناخت دارد . اين است كه ما قبل از بحث دربارهء ايدئولوژيها ، مكتبها و جهانبينىها بايد تكليف مسئلهء شناخت را روشن كنيم .
عرض كردم به آن اندازه كه امروز اين مسئله اهميت پيدا كرده است ، در جهان ديروز به اهميت اين مسئله پى نبرده بودند . ولى مسئلهء شناخت يك مسئلهء بسيار قديمى است و بيش از دو هزار سال از عمر آن مىگذرد . در فلسفه و حكمت اسلامى ، ما بابى تحت عنوان « نظرية المعرفة » يعنى « نظريهء شناخت » نداريم ولى اغلب مسائلى كه در باب شناخت مطرح است به طور متفرقه در مسائل مربوط به علم و ادراك و عقل و معقول ، مسائل مربوط به وجود ذهنى و مسائل مربوط به نفس و كيفيّات نفسانى [ مطرح شده است . ] بنابراين از قديم به اهميت اين مسئله كم و بيش پى برده بودند ، ولى امروز فلسفههاى دنياى جديد بيشتر و بيشتر در اطراف نظريهء شناخت دور مىزند .
ما نمىخواهيم همهء مسائل مربوط به شناخت را مطرح كنيم ، ضرورت هم ندارد ، لااقل مسائل مهمش را طرح مىكنيم براى اينكه سخنمان نظمى داشته باشد .