به ما خبر مىدهد از [ اينكه ] چه هست ، چه نيست ، چه قانونى بر جهان و بر انسان حاكم است ، چه قانونى بر جامعه حاكم است ، حركتها به سوى چه جهتى است ، طبيعت چگونه حركت دارد و اصلًا هستى چيست .
هرطور كه ما در مورد جهانبينى فكر كنيم ناچار ايدئولوژى ما تابع جهانبينى ما خواهد بود . مثلًا امكان ندارد كه انسان جهان را مادهء محض بداند و انسان را مادى محض ، ولى براى زندگى در جهان جاويد هم فكر كند كه اگر مىخواهى سعادت جاويد داشته باشى چنين و چنان باش ؛ ديگر سعادت جاويدى در كار نيست . اين است كه مىگويند ايدئولوژى زادهء جهانبينى است . جهانبينى به منزلهء زير بناى فكر است و ايدئولوژى به منزلهء روبنا ؛ يعنى در يك دستگاه فكر و انديشه ، جهانبينى حكم طبقهء زيرين و ايدئولوژى حكم طبقهء روئين را دارد كه بر اساس آن و بنابر اقتضائات آن ساخته شده است . اگر بخواهيم به تعبير علماى قديم خودمان بيان كنيم بايد اينطور بگوييم كه ايدئولوژى حكمت عملى است و جهانبينى حكمت نظرى ؛ حكمت عملى زادهء حكمت نظرى است ، نه حكمت نظرى زادهء حكمت عملى « 1 » .
ريشهء اختلاف جهانبينىها
پس تا اينجا به اين نتيجه رسيديم كه ايدئولوژى زادهء جهانبينى است . اينجا فورا يك سؤال ديگر مطرح مىشود : چرا جهانبينىها مختلف است ؟ چرا يكى مادى فكر مىكند و ديگرى الهى ؟ يكى يك پاره استدلالات و دلائل ترتيب مىدهد و آن جهانبينى را نتيجهگيرى مىكند و ديگرى دلائل ديگرى ترتيب مىدهد و جهانبينى ديگرى را نتيجهگيرى مىكند ؟
جواب اين است كه او جهان را به گونهاى مىشناسد و اين به گونهء ديگر ، شناخت او از جهان اين گونه است و شناخت اين از جهان به گونهء ديگر ؛ و نمىشود
هامش
( 1 ) . [ اين مطلب ] در ذهنتان با مسئلهء ديگرى مخلوط نشود . مسئلهء اينكه آيا علم زادهء عمل است يا عمل زادهء علم ، مسألهاى ديگر است . حكمت عملى علم است ، حكمت نظرى هم علم است . اينجا سخن از دو علم است كه كداميك از ايندو زادهء ديگرى است . اين مسئله را كه آيا علم زادهء عمل است يا عمل زادهء علم ، بعداً در مسائل شناخت مطرح مىكنيم . اين را عرض كردم كه ايندو با يكديگر اشتباه نشود .