مىشود ارادهء خدا حادث باشد ؛ بلكه مىگوييم خدا در ازل اراده كرده است وجود عالم را در همين ظرف خودش و در همين زمان خودش .
اين هم حرفى بود كه برخى متكلمين در اينجا گفتهاند . ولى چون حكما در باب علت و معلول و در باب فاعل و فعل اين مطلب را به شدت رد كردهاند كه انفكاك معلول از علت ، و فعل از فاعل محال است ، ديگر در اينجا وارد بحثش نمىشوند و مىگويند وضوح بطلان اين حرف كافى است براى اينكه بدانيم كه اين حرف غيرقابل قبول است .
اشارهاى به نظريهء صدرالمتألهين
بعد حاجى در پايان اين فصل تحت همين عنوان « مرجح حدوث عالم » نظريهء صدرالمتألهين را ذكر مىكند كه البته دفاع از نظريهء متكلمين [ مبنى بر حدوث زمانى كل عالم ] نيست ، بلكه بيان مرجح حدوث است بنا بر مسلك خودش ، كه از نظر متكلمين مسلك او مسلك قِدم عالم است ، چون متكلمين كه بحث مىكنند بحث كل عالم را مىكنند بر خلاف صدرالمتألهين كه دربارهء اجزاء عالم بحث مىكند و آنها را حادث مىداند .
ايشان مىگويند كه بنا بر مسلك ما مرجح ، ذاتى است . مىگويند حدوث ذاتى است ، چون از ذات حركت جوهريه برمىخيزد ؛ مرجح حادثها هم ذاتى است ( كه در آينده باز بايد روى اين مطلب بحث كنيم ) . ولى گفتيم كه صدرالمتألهين حرفش اين نيست كه عالم در كل خودش در يك جا شروع مىشود . او مىخواهد بگويد در عالم قديم وجود ندارد ؛ مىخواهد بگويد كه بحثى كه ما مىكنيم روى امور حقيقى و واقعى است ؛ حكيم بايد روى حقايق بحث كند . آنچه كه حقيقت است و واقعيت است اجزاء است نه كل ؛ كل ، وجود اعتبارى دارد ، [ و همچنين ] آنچه كه واقعيت دارد افراد است نه كلى ؛ كلى وجود مستقل از وجود افراد ندارد . بنابراين ما در عالم بر خلاف آنچه كه خيال مىكنند ، قديم نداريم ؛ ولى سلسلهء حادثات هم آغاز ندارد .
ما در عالم هرچه داريم حادث داريم ولى حادثها هم ابتدايى ندارند . قبل از هر حادثى ، حادثى است و باز قبل از آن حادث هم حادثى است ؛ پس ما قديمى در عالم نداريم .